در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «متن رفتن و ماندن» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : عنوان اولین مطلب آزمایشی من و عنوان دومین مطلب آزمایشی من و زمانی که هاروکی موراکامی بودم و داستانی که خیال نوشته شدن نداشت یا کوهنورد و برای وال کوهان دار بنویسید و جوری باش که از خودت بودن خجالت نکشی و این رد پای تنها رو رو برفا می بینی؟ و در آخرین روز زمستان و در آخرین روز زمستان - دو و ناطور مبل! و در آخرین روز زمستان - سه و نود و شش و چکامه ای برای دوست داشتن و کابوس جهنم و نواده ی مرگ و من از امیدوار بودن دست برداشته ام و خواب آشفته ی نهنگ و یخ ها آب می شوند و هیولای چاله ی آب و تقدیم به گ
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
باز تو دسترسی پیدا کنید
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد.
مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار!
اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت و عمر خود داشته...
ادامه مطلب این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد.
زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کاربردهای علمی قابل تص...
ادامه مطلب - یه وقتی می خواستم یه رمان
بنویسم که توش یه گوسفند به یه آدم تبدیل میشه و خیلی اتفاقای عجیب و غریب براش
میفته اون موقع خیلی کتاب خون نبودم الانم نیستم ولی چند وقت پیش که در مورد
هاروکی موراکامی می خوندم فهمیدم تو یکی از کتاباش همچین داستانی رو نوشته اولش خیلی
عصبانی شدم که چرا ایده ام رو دزدیده ولی بعدش فهمیدم اون این کتاب رو حتی قبل از
تولد من نو...
ادامه مطلب می خوام یه داستان بنویسم در مورد یه کوه نورد که یه دروغ بزرگ گفته و مجبور شده به خاطرش چند نفر رو بکشه حالا آخرین نفری که باید بکشه تا رازش لو نره، صمیمی ترین دوستشه که از بچگی باهاش بزرگ شده و مثل برادرشه ولی خسته تر از اونم که بنویسمش. به نظرتون کوه نورد صمیمی ترین دوستش رو می کشه؟ یه چیز ترسناک تر اینه که اگه نظریه ی دنیا های موازی رو باور کنیم و قبول کنی...
ادامه مطلب وال کوهان دار رو یادتون هست؟ چیزی به وال کوهان دار بگید هر چیزی که دوست دارید....
ادامه مطلب یه روز یه جاده می شه به سمت سرزمینی
پر از نور
پر از نور...
ادامه مطلب در آخرین روز زمستان مردی که جسد یک سگ را روی دوش خود حمل
می کرد زنگ خانه ی شماره ی 333 را فشار داد. آقای آدامز با عصبانیت در را باز کرد
و پس از برانداز کردن مرد و حیوانی که روی دوشش بود با صدایی که سعی می کرد آرام
به نظر برسد گفت: " نیازی نیست دستت رو روی زنگ نگه داری کافیه یک بار فشار
بدی و بعد برش داری " و بعد انگشت اشاره اش را از روی سینه ی مرد برداشت. مر...
ادامه مطلب وقتی مرگ به آرامی به جسم آدمی می خزد همه چیز عادی به نظر
می رسد. مثل تاریکی شب که به آرامی رخ می دهد مخصوصا در روزهای تابستانی. خورشید
گرفتگی نیست که ناگهان همه چیز را ببلعد. آرام و بی ریا نور را از شما می رباید و
مجبورتان می کند تا برای آنچه باقی مانده نامی انتخاب کنید، تاریکی. مرگ وقتی عادی و بی زرق و برق به سراغتان بیاید
در واقع جزئی از زندگی است. اما س...
ادامه مطلب می خوام نویسنده، شاعر، طراح سازه، برنامه نویس، وبلاگ نویس حرفه ای، سردبیر مجله، هیچهایکر و هزار تا کوفت دیگه باشم اما سالهاست روی این مبل ولو شدم و هیچی به هیچی. ناطور دشت نیستم ناطور مبلم!...
ادامه مطلب تکرار شیطان عصر ماست. اکثر مردم بردگان تکرارند و همچون
آیینی از روزگاران دور از تمام فرامین آن پیروی می کنند. یوسف به واقعی ترین شکل
ممکن در بند این خبیث نامرئی افتاده بود. او هر بار در آخرین روز زمستان سرد سال
1990 از خواب بیدار می شد و خاطرات به سرعت در قلبش فرو می رفتند. همسرش سارا که
در کنارش دراز کشیده بود همیشه به آرامی نفس می کشید. دختر ها در طبقه با...
ادامه مطلب نود و شش برای من پر از درد بود و یک خوبی. قدر خوبی را می دانم و با درد ها کنار می آیم. امسال خیلی خندیدم و با صدای بلند گریستم. مرگ را در قبرستان در قلبم و جهان درک کردم. حالا به گمانم می دانم که ظرفم چقدر است. پیشتر فکر می کردم که ظرفم به اندازه تمام جهان است. حالا می دانم که خیلی کوچکتر از این حرف هاست. سعی می کنم ظرفم را پر کنم و بیشتر از آن هم نخواهم. از...
ادامه مطلب دوستت دارم
بی پنجره
بی سقف
حتی بی خانه
دوستت دارم
زمانی که آسمان تاریک است
وقتی که ستاره ی دنباله داری سقوط می کند
و آنگاه که زمین
به سرنوشت محتوم خویش نزدیک میشود
دوستت دارم
و این چیزهای بزرگ
در شعرهای کوچک
نمی گنجد
چرا که هر کلمه
پرتوی نوری است
که از روزنه های کوچک یک اتاق تاریک
بر مردی نابینا
می تابد
دوستت دارم
این یعنی خورشید
بی پنجره
بی سقف
حتی...
ادامه مطلب خواب عجیبی دیدم در یک دنیای سفید گیر افتاده بودم. سفید سفید. زنانی عریان بر روی کرانه های دنیای بی کرانه ی سفید نقاشی می کشیدند. بهتر است بگویم کنده کاری می کردند. طرح ها معنای خاصی نداشت مخلوطی از خطوط و گره ها. هر بار که انها یک طرح را تمام می کردند ان تکه از دیوارهای دنیای سفید جدا می شد و روی زمین می افتاد . من هم نفس راحتی می کشیدم چرا که لااقل درد برای...
ادامه مطلب به سمت من نیا
من از جنس حصارم
در رگهایم
خون میدانهای مین جاریست
و شب ها
برای سیم های خاردار عاشقانه می نویسم
به سمت من نیا
در من هر روز
جنگی تازه شروع می شود
و ترسوتر از آنم
که لوله ی تفنگ را به سقف دهانم بچسبانم
به سمت من نیا
من از تو می نوشم
از روحت
تمام که میشوی همچنان به شکار ادامه می دهم
نیاموخته ام که رفتن را دوست بدارم
یا برای پایان ها بخندم
ادامه می دهم
به سمت من نیا
من از جنس حصارم
و در رگهایم
خون میدانهای مین جاریست مهدی یکتا
...
ادامه مطلب من از امیدوار بودن دست برداشته ام. حالا فقط به
رفتن ایمان دارم، به گذر کردن بی صدا. هر زمزمه ای از گذشته و هر نجوایی از آینده
را باید نشنیده گرفت. پنجره ها را باز کن. پرنده ها چیزی از زمستان قبل به خاطر
ندارند و تابستان برایشان جز شکار و صدای جوجه ها معنای دیگری ندارد. جوجه هایشان
که سر از تخم بیرون بیاورند باز به رفتن فکر میکنند. آنها سالها پیش امیدوار بودن
را رها کرده اند. آموخته اند که باید از تمام سرماهای جهان فرار کرد. از تمام
سردها. از دستهایی هیچ راهی برای گرم شدن نمی دانند. لبها و قلبهایی که هیچ بوسه
ای گرمشان نمیکند. انسان بیچاره! فکر میکنی چند روز دیگر زنده خواهی ماند؟ ما پرنده
نیستیم که پرواز کنیم و تنها سلاحمان در برابر زمستان آغوش و بوسه است. افسوس، من
از امیدوار بودن دست برداشتم و رفتن انتخاب من شده. بگذار زمستان هر قدر می خواهد
پشت سر من بدود.
...
ادامه مطلب کهکشان ها هنوز هم از هم دور می شوند. کسی به چیزی نزدیک نشده است و احتمالا هنوز هم کسی هست که شبها صدای جیرجیرکها را می شنود. در دستهایم سیبهای زیادی است که در جوانی چیده بوده ام. حالا پیر می شوم و سیبها یکی یکی می افتند و من هنوز هیچکدام را گاز نزده ام. انسان حریص است. از قله ها همه ی آنها را می خواهد. از زن ها همه ی آنها را. از سیب ها همه ی آنها را. وقتی کسی دستت را می فشارد. وقتی می بوسدت، وقتی می فهمی که دوست داشته شده ای چیزی عوض نمی شود. کهکشانها هنوز هم از هم دور می شوند. تو چیزهای زیادی می خواستی. ما چیزهای زیادی می خواستیم، اما فکر نکردیم که ما خیلی زیادیم و دنیا اینقدر ها نه. نمی دانستیم یا نمی خواستیم بدانیم که بوسه کم است. دستهایی که دستهایی را بفشارند کم اند و عشق به اندازه ی همه وجود ندارد. درخت باشی یا پرنده یا شن ریزه ی ساحلی داغی که ناگهان موجی سرد نفسش را بند می آورد. تفاو...
ادامه مطلب دیروز مرگ نزدیک بود. عجیب و احمقانه این است که
قبل از اینکه به کسانی که دوستشان دارم فکر کنم به این فکر کردم که هنوز زنی را
نبوسیده ام. مرگ ما را از خودمان بیرون می کشد. من می توانستم ملوان، رام کننده ی
شیر، بند باز، پزشک، جهانگردی کوله به پشت و یا هر چیز هیجان انگیز دیگری باشم.
اما به جای تمام اینها این هستم. مردی ناشناخته که در یک روز ناشناخته در یک راه
نا شناخته مرگ راهش را می بندد. غمگین هم اگر نباشد ترسناک است. چیزی که دیروز با
آن رو به رو شدم ترس نبودم. اثبات این حقیقت بود که پایان قطعی است. روزی تمام
خواهد شد. درد، دوست داشتن، عشق، رنج، فریاد، خنده.... ، روزی تمام خواهد شد. چه
کسی من را به یاد خواهد آورد؟ چه کسی با چشمهای خیس عکسهایم را نگاه خواهد کرد؟ چه
کسی به خاطراتی که با من داشته فکر خواهد کرد؟ چه کسی کلمه هایم را به خاطر می
آورد؟
دیروز مرگ نزدیک بود.یخ ها آب شدند. کی می ...
ادامه مطلب حیاط خانه ی ما مشترک بود. اردیبهشت ها که باران می زد چاله
ی آبی در مرز حیاط خانه هایمان درست می شد. او در آن طرف چاله می ایستاد و من این
طرف، مثل دو پادشاه که در قلمروشان برای هم خط و نشان می کشند. هیولا گاهی از من
حمایت می کرد و گاهی از او. تکلیفش مشخص نبود. موجود نان به نرخ روز خوری بود که
چیزی از شرافت در اون یافت نمی شد. گاهی که سارا برایش گلابی های تازه می آورد طرف
او بود اما وقتی من با باقیمانده ناهارم به سراغش می آمدم بدون شک به سمت من می
آمد و این لج سارا را در می آورد. هوا که داغ تر می شد چاله هم خشک می شد و هیولا
به درون زمین فرو می رفت. آن روزها فرصتی بود تا من با ملکه ی سرزمین حیاط کناری
مان صلح کنم. گلابی ها و گاهی ناهار را با هم می خوردیم. وقتی هیولا نبود ما
دوستان خوبی بودیم و بازی های زیادی را اختراع می کردیم که هیولایی در آن ها وجود
نداشت. گاهی اما بر سر خاطرات هیولا دعوا...
ادامه مطلب و سرانجام کلیسا تو را بخشید. تو مرده بودی و فقط خدا می دانست که حالا چگونه فکر میکنی. آیا هنوز می پنداری که زمین به دور خورشید می چرخد؟ می دانم که بارها ارسطو را دشنام داده ای آه که چه دشنام شیرینی است مگر نه؟ دشنامی سرشار از ترس و لذت. عزیز دانشمند، خداوند بزرگتر از تمام آنهایی است که خونت را در شیشه کرده بودند. می خواستند که مشتهایشان را در مغز احتمالا نسبتا بزرگ تو فرو کنند و آن را بفشارند اما چه کسی می توانست حدس بزند که تو منظومه شمسی را به سخره بگیری؟ دستهایت را بالا بردی و خواستی که سالهای بیشتری زندگی کنی، نفس بکشی و احتمالا بعد از خوردن یک شام مفصل آروغ بزنی. همه ی اینها می ارزید. می ارزید که دستهایت را بالا ببری و بگویی که کپرنیک گه خورده است.
و سرانجام کلیسا تو را بخشید. تو مرده بودی. حالا، چگونه فکر میکنی؟...
ادامه مطلب عریان میخواهمت، همچون جنگل در نور مهتاب
و همچون جزیره ای تنها
در اقیانوسی بی انتها
عریان می خواهمت
که موهایت
از این شعر بیرون بزند
که تو نور بودی و من تاریکی تمام تو آب بودی و من تمام بیابانها
هوا بودی و من غریقی ناامید
بوسه می خواستم
که زندگی کنم
که نفس بکشم
دستهایم که تن تو را جستجو می کردند
خوشبخت ترین جهانگردهایی بودند
که می شناختم
اما تو هیچ وقت نبوده ای
خیال کرده ام که هستی
که خورشیدی و...
ادامه مطلب پوشه ی داستان هامو باز می کنم و می بینم که برای ادامه ی هیچکدومشون هیچ ایده ای ندارم. شاید چون خیلی وقته چیزی نخوندم. نوشتن از خوندن و تجربه میاد و تنها تجربه ی من تو این یه ساله باز کردن توییتر و چرند و پرند گفتن بوده. باید از این زندگی توییتری بیام بیرون اگه می خوام چیزی درست حسابی ای بنویسم.
...
ادامه مطلب می خواستم هولدن کالفیلد باشم و نبودم. جرات نداشتم سیمور گلس باشم نه آنقدر می فهمیدم نه آنقدر احمق بودم. می خواستم جان سخت یا بروسلی یا ریک بلین یا فرودو بگینگز باشم و نبودم. می خواستم گودزیلا باشم یا شاید هالک اصلا به درک بت من، ولی اینها هم نبودم. من ابر قهرمان هیچکس نبودم. می خواستم ابر قهرمان تو ...
ادامه مطلب پرنده
که پرواز را رها میکند
و بر شاخه ی درختی می نشیند
شعله های برآمده از لانه اش را
به چشم دیده است
سربازی که شلیک نمی کند
خشابهایش خالی شده اند
مردی که دست می کشد
دوست داشتنش
بی پاسخ مانده
مهدی یکتا
...
ادامه مطلب دنیا کاتالوگ آرزوها نیست. نمی توانی تمام مزه ها را بچشی. نمی توانی تمام سرزمین ها را ببینی. کسی که دوستش خواهی داشت با احتمال بسیار زیادی، دوستت نخواهد داشت و البته آنطور که فکر می کنی نمی میری.هیچ چیز شبیه فیلم ها نیست. ما قهرمان هیچ داستانی نیستیم و این را روز آخر می فهمیم. وقتی که برای ذره ای خوا...
ادامه مطلب چه کسی گفته که من از تو می گریزم؟چه کسی گفته که من تو را از یاد خواهم برد؟
چه کسی گفته که من
بی تو
حتی نفس خواهم کشید؟
جای بوسه هایمان
تا ابد در قلبم می درخشد
قصه نمی گویم
و می دانم که گفته بودی
که برای زمین
با شعر نمی شود کاری کرد
که حتی خورشید
به عدالت بر تمام سرزمین ها
نمی تابد
اما فراموشی از م...
ادامه مطلب می توانستی دوستم داشته باشی
به نظر ساده می آید، نه؟
می توانستی دوستم داشته باشی
تا من
خوشبخت ترین مرد ِ
این کهکشان مارپیچی باشممهدی یکتا
*پی نوشت: باورتان نمی شود که چقدر وال کوهان دار بودن را دوست دارم. آنقدر که می توانم تمام پلانکتون های جهان را یک جا ببلعم.
...
ادامه مطلب دیدی شب نشست به باورمون؟ دیدی غریب موندیم؟ دیدی خسته شدیم و هیچ خسته نباشیدی درد رو از تنمون بیرون نکرد؟ دیدی نشستی هی آسمون ریسمون بافتی هیشکی به هیچ جاش نبود؟ دیدی تنهایی همه ی سوراخ سمبه ها رو پر کرد؟ دیدی جز کلمه چیزی برات نموند؟دیدم. آدمایی که می رن رو دیدم. روزای خستگی رو دیدم. شب رو دیدم. تار...
ادامه مطلب آنچه بین ما بودمی توانست بیکرانه ی اقیانوس باشد
و من تمام آن را طی می کردم
می توانست کوهستان باشد
و من بر نوک بلند ترین قله ها می ایستادم
می توانست بیابان باشد
و من در گرم ترین روزها به سوی تو می آمدم
اما نه
آنچه بین ما بود
تو بودی
و من هیچ وقت نیاموختم
که چگونه
بر کسی که به او عشق می ورزم
چیره شوم
...
ادامه مطلب گاهی فکر می کنمکه تو از کدام پنجره ی باز
پا در خانه ام می گذاری
چگونه در چشمانم نگاه می کنی؟
و با چه امیدی
دستانت را بر قلبم خواهی کشید؟
می دانی
من یخ زده ام
مثل سالی که چهار زمستان داشته
امید برای من
افسانه ای است از دورانی بسیار دور
و با هر طلوع خورشید
سعی می کنم که غم را
از شانه های بتکانم
در من ...
ادامه مطلب