در آخرین روز زمستان - سه

خرید بک لینک

تکرار شیطان عصر ماست. اکثر مردم بردگان تکرارند و همچونآیینی از روزگاران دور از تمام فرامین آن پیروی می کنند. یوسف به واقعی ترین شکلممکن در بند این خبیث نامرئی افتاده بود. او هر بار در آخرین روز زمستان سرد سال1990 از خواب بیدار می شد و خاطرات به سرعت در قلبش فرو می رفتند. همسرش سارا کهدر کنارش دراز کشیده بود همیشه به آرامی نفس می کشید. دختر ها در طبقه بالا هنوزاز خواب بیدار نشده بودند. خانه آرام بود، مثل تمام خانه های شهر که منتظر بهاربودند. آن موقع صبح همه چیز ساکن تر از این بود که انسانی باشد. مثل آسمان قبل ازطوفان و مثل شعر قبل از سروده شدن.

اولین بار را بهخاطر نداشت. وقتی تکرار آغاز شده بود را هیچکس به خاطر نداشت. شاید آقای آدامز همچیزی نمی دانست اما در لبخند او همیشه چیزی پنهان بود. یوسف به خاطر نمی آورد کهچند هزارمین بار است که این کار را تکرار می کند و از کی به حضور آقای آدامز عادتکرده است. فقط می دانست که آن مرد مرموز تنها موجودی بود که می تواند به چشمهایشنگاه کند و نیازی به تکرار ندارد. می دانست که او احتمالا همه چیز را می داند.

اولین تلاش یوسف پس از بیداری این بود که درد را قابل تحملکند. درد باید از قلبش به تمام اندام هایش منتقل می شد. قلب ماهیچه ی تنهای پرکاریاست. نمی شود همه چیز را روی دوش آن گذاشت. یوسف نفرین را پذیرفته بود و تمامتلاشش را می کرد که همه چیز آرامتر اتفاق بیفتد. مثل مردی که در آتش می سوزد و میداند که دویدن، باد به شعله ها می دهد. روی تخت می نشست. پاهایش موکت زبر اتاقخواب را لمس می کردند. خم می شد و آرنجش در جلویی ترین قسمت ران هایش قرار میگرفت. دستهایش را در هم چفت می کرد. می دانست و نمی دانست که چه می خواهد. گیر افتادهبود. وقتی تشنه باشی باید آب بنوشی اما وقتی تنها آب موجود آب شور باشد باید چکارکرد؟ خوب می دانست که دویدن و نوشیدن به اوکمکی نمی کند. او باید عزیزانش را نجاتمی داد. او باید عزیزانش را می کشت!


باز تو...

ما را در سایت باز تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:34

صفحه بندی