
خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان را کوتاه کن...
ادامه مطلب
یک روز برایت نامه ای خواهم نوشت. شاید از دوزخ، شاید هم از تاریکترین جای ممکن بعد از اینکه همه چیز تمام شد. نامه ام را با عبارت سلام عزیزم شروع می کنم. می خواهم بدانی که هنوز عزیزم هستی. عزیز کسی بودن که شاخ دم ندارد. لطفا قیافه ات را اینقدر در هم مچاله نکن. عزیز کسی بودن که انتخاب نیست. شاید شانس با...
ادامه مطلب
دقیقا نمی دونم هنوز چند نفر اینجا رو می خونن. شبیه یه خونه متروکه شده که گاهی یه نفر درش رو باز و بسته می کنه. خودم واقعا دیگه نمی تونم بنویسم حالا نه که قبلا خیلی چیز فوق العاده ای می نوشتم ولی همونم دیگه نیست. دوست داشتم بدونم شماها نظرتون در مورد من و نوشته هام و کلا هر چیزی که به من مربوط می شه چیه؟ آخر ساله هر کسی باید ببینه تو کارنامه ی آخر سالش چند تا تجدیدی هست. نظرتون رو بگید حتی اگه شده ناشناس ممنون میشم....
ادامه مطلب