من از امیدوار بودن دست برداشته ام. حالا فقط بهرفتن ایمان دارم، به گذر کردن بی صدا. هر زمزمه ای از گذشته و هر نجوایی از آیندهرا باید نشنیده گرفت. پنجره ها را باز کن. پرنده ها چیزی از زمستان قبل به خاطرندارند و تابستان برایشان جز شکار و صدای جوجه ها معنای دیگری ندارد. جوجه هایشانکه سر از تخم بیرون بیاورند باز به رفتن فکر میکنند. آنها سالها پیش امیدوار بودنرا رها کرده اند. آموخته اند که باید از تمام سرماهای جهان فرار کرد. از تمامسردها. از دستهایی هیچ راهی برای گرم شدن نمی دانند. لبها و قلبهایی که هیچ بوسهای گرمشان نمیکند. انسان بیچاره! فکر میکنی چند روز دیگر زنده خواهی ماند؟ ما پرندهنیستیم که پرواز کنیم و تنها سلاحمان در برابر زمستان آغوش و بوسه است. افسوس، مناز امیدوار بودن دست برداشتم و رفتن انتخاب من شده. بگذار زمستان هر قدر می خواهدپشت سر من بدود.
ما را در سایت باز تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82