دیروز مرگ نزدیک بود. عجیب و احمقانه این است کهقبل از اینکه به کسانی که دوستشان دارم فکر کنم به این فکر کردم که هنوز زنی رانبوسیده ام. مرگ ما را از خودمان بیرون می کشد. من می توانستم ملوان، رام کننده یشیر، بند باز، پزشک، جهانگردی کوله به پشت و یا هر چیز هیجان انگیز دیگری باشم.اما به جای تمام اینها این هستم. مردی ناشناخته که در یک روز ناشناخته در یک راهنا شناخته مرگ راهش را می بندد. غمگین هم اگر نباشد ترسناک است. چیزی که دیروز باآن رو به رو شدم ترس نبودم. اثبات این حقیقت بود که پایان قطعی است. روزی تمامخواهد شد. درد، دوست داشتن، عشق، رنج، فریاد، خنده.... ، روزی تمام خواهد شد. چهکسی من را به یاد خواهد آورد؟ چه کسی با چشمهای خیس عکسهایم را نگاه خواهد کرد؟ چهکسی به خاطراتی که با من داشته فکر خواهد کرد؟ چه کسی کلمه هایم را به خاطر میآورد؟
دیروز مرگ نزدیک بود.یخ ها آب شدند. کی میخواهم سفر را آغازکنم؟
ما را در سایت باز تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74