جوری باش که از خودت بودن خجالت نکشی
همین! ...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «تنهایی بهتر از» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : جوری باش که از خودت بودن خجالت نکشی و من از امیدوار بودن دست برداشته ام و نوشتن از توی خالی و یکلیا و تنهایی او و تنهایی آدم و سرخپوست بعد از رفتنت و خاطره نسازید و ناتوان از نوشتن و خیابان های تنهایی و تنهایی و بعد از فروپاشی و باز تو با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت باز تو دسترسی پیدا کنیدمن از امیدوار بودن دست برداشته ام. حالا فقط به رفتن ایمان دارم، به گذر کردن بی صدا. هر زمزمه ای از گذشته و هر نجوایی از آینده را باید نشنیده گرفت. پنجره ها را باز کن. پرنده ها چیزی از زمستان قبل به خاطر ندارند و تابستان برایشان جز شکار و صدای جوجه ها معنای دیگری ندارد. جوجه هایشان که سر از تخم بیرون بیاورند باز به رفتن فکر میکنند. آنها سالها پیش امیدوار بودن را رها کرده اند. آموخته اند که باید از تمام سرماهای جهان فرار کرد. از تمام سردها. از دستهایی هیچ راهی برای گرم شدن نمی دانند. لبها و قلبهایی که هیچ بوسه ای گرمشان نمیکند. انسان بیچاره! فکر میکنی چند روز دیگر زنده خواهی ماند؟ ما پرنده نیستیم که پرواز کنیم و تنها سلاحمان در برابر زمستان آغوش و بوسه است. افسوس، من از امیدوار بودن دست برداشتم و رفتن انتخاب من شده. بگذار زمستان هر قدر می خواهد پشت سر من بدود. ...
ادامه مطلبعریان میخواهمت، همچون جنگل در نور مهتاب و همچون جزیره ای تنها در اقیانوسی بی انتها عریان می خواهمت که موهایت از این شعر بیرون بزند که تو نور بودی و من تاریکی تمام تو آب بودی و من تمام بیابانها هوا بودی و من غریقی ناامید بوسه می خواستم که زندگی کنم که نفس بکشم دستهایم که تن تو را جستجو می کردند خوشبخت ترین جهانگردهایی بودند که می شناختم اما تو هیچ وقت نبوده ای خیال کرده ام که هستی که خورشیدی و...
ادامه مطلببخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند. "یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟" "جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به ق...
ادامه مطلبشما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیست...
ادامه مطلبهمه چیز خالی است شبیه به آینده شبیه به برگ های سوزنی درخشنده ی کاج در آن بعد از ظهری که تو رفته بودی شبیه به خنکای آب جویباری که از پاهای تو عبور می کرد در یکی از آن خاطرات نداشته ی مان! همه چیز به رفتن تو ختم می شود من به رییس جمهور قول داده ام می دانی، حالا شاید کسی پایش را به داکوتا نگذارد اما م...
ادامه مطلب" خاطره نسازید خاطره می کشه" اینو آدم فضایی گفت وقتی بعد از اینکه اشکهاشو پاک کرد ازش پرسیدیم که یهو چت شد. یاد سیارش افتاده بود. گفتیم عاشقم شدی ؟ گفتش سیاره ی اونا این چیزا رسم نیست و همه می رن سر اصل مطلب گفتیم اصل مطلب؟ خندید همه خندیدن. نوشتن به شکل بی شرمانه ای عبث به نظر می رسه. معلق بودن چه...
ادامه مطلبچشمم از شروع کردن ترسیده. از بس هر چی شروع کردم تهش هیچی بوده. تهش دره بوده. تهش سقوط بوده. منم بال نداشتم که پرواز کنم چون تکامل یافته تر از پرنده هام که این دیگه واقعا مسخره است. داستان شروع می شه. یه جمله، یه خط، یه پاراگراف و همونجا تموم میشه. نمیشه ادامه داد. چشمم از ادامه دادن هم ترسیده. دیروز یه نفر بهم گفت: "هنوز غمگینی؟" با خودم گفتم که چه سوال عجیبی و به این فکر کردم که من واقعا کی غمگین نبودم؟ ...
ادامه مطلبباران ببارد تو از همان خیابان عبور کنی با روزمرگی هایت و فکر نان ناگهان اما لحظه ای بایستی و غرق شوی در خاطراتت زمان بگذرد و نفهمی هوا سرد تر شود و نفهمی مانتوی سورمه ایت خیس شود و نفهمی بعد همه چیز را به یاد بیاوری به یاد بیاوری که... چتر را نگاهی می کنی آهی می کشی و باز به راه می افتی، اما آرام تر از قبل 95/8/17...
ادامه مطلبخسته مثل جاسوس کا گ ب که از ماموریت بازگشته است بعد از فروپاشی کنار مجسمه لنین کیفش را زمین می گذارد و به افق سن پترزبورگ خیره می شود مهدی یکتا 1393/2/10...
ادامه مطلبتوازن طبیعت را برهم زده ای برای پنگوئن های از همه جا بی خبر، خورشید را فرستاده ای برای قلب من، طولانی ترین زمستانی که مسن ترین کلاغ ها به یاد دارند را خرس های قطبی غرق شده اند فک های دریایی جشن مفصلی به پا کرده اند زمین دارد واژگون می شود نه، درست آمده اید اینجا باغ وحش یا قطب جنوب نیست مردی دیوانه شده است زوزه می کشد مثل گرگ ها گریه می کند مثل گنجشک ها بره آهویی با چشمهای درشت شفاف بر بالای جسد مادرش ایستاده است آخرین شکارچی، به تابلو " شکار در ماه می ممنوع است" توجه نکرده بود. مهدی یکتا * باز تو از کوچه ی ما گذشتی......
ادامه مطلب