خرید بک لینک

بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی


نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند.


"یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟"

"جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به قلبم نمی گذشت. با اشتیاق می بوسیدمش و حاضر بودم پدرم را در مقابلش به خاک بیاندازم."


"یکلیا تو همیشه تنها بوده ای"

"نه چوپان پیر من به هیچ کس اجازه ی گفتن چنین سخنی را نمی دهم. زمانی که او گل سرخی را، به شوخی، به گونه ام می زد، من همه چیز داشتم."

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمودی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 0:48

صفحه بندی