بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی
نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجبنمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند.
"یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟"
"جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش میفشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به قلبم نمی گذشت. با اشتیاق می بوسیدمش وحاضر بودم پدرم را در مقابلش به خاک بیاندازم."
"یکلیا تو همیشه تنها بوده ای"
"نه چوپان پیر من به هیچ کس اجازه ی گفتن چنینسخنی را نمی دهم. زمانی که او گل سرخی را، به شوخی، به گونه ام می زد، من همه چیزداشتم."
ما را در سایت باز تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56