یخ ها آب می شوند
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 14:17
دیروز مرگ نزدیک بود. عجیب و احمقانه این است که قبل از اینکه به کسانی که دوستشان دارم فکر کنم به این فکر کردم که هنوز زنی را نبوسیده ام. مرگ ما را از خودمان بیرون می کشد. من می توانستم ملوان، رام کننده ی شیر، بند باز، پزشک، جهانگردی کوله به پشت و یا هر چیز هیجان انگیز دیگری باشم. اما به جای تمام اینه...
هیولای چاله ی آب
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 14:17
حیاط خانه ی ما مشترک بود. اردیبهشت ها که باران می زد چاله ی آبی در مرز حیاط خانه هایمان درست می شد. او در آن طرف چاله می ایستاد و من این طرف، مثل دو پادشاه که در قلمروشان برای هم خط و نشان می کشند. هیولا گاهی از من حمایت می کرد و گاهی از او. تکلیفش مشخص نبود. موجود نان به نرخ روز خوری بود که چیزی از...
تا شکم ماهی ها؟ یا راه نجات کدام است؟
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 14:17
چرا چیزی می نویسم؟ اصلا چرا باید چیزی بنویسم؟ نوشتن مثل گاز زدن پیتزای داغ، مثل جلد کردن توپ پلاستیکی و مثل ریاضی درس دادن در زندگی من اتفاق افتاد. من نوشتم. با مخاطب های کم. همان هایی که اینجا هستید. متن های بی معنا، شعرهای پر سوز و گداز، رفتن ها ماندن ها. حالا از من چه چیزی باقی مانده است؟ چرا همی...
تقدیم به گالیلئو گالیله، با عشق و نفرت
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 14:17
و سرانجام کلیسا تو را بخشید. تو مرده بودی و فقط خدا می دانست که حالا چگونه فکر میکنی. آیا هنوز می پنداری که زمین به دور خورشید می چرخد؟ می دانم که بارها ارسطو را دشنام داده ای آه که چه دشنام شیرینی است مگر نه؟ دشنامی سرشار از ترس و لذت. xa0عزیز دانشمند، خداوند بزرگتر از تمام آنهایی است که خونت را در...
مرده ام
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 14:17
مثل رفتن وقتی هیچ چیز خوبی نمانده است و مثل ماندن وقتی تمام چیزهای خوب رفته اند xa0 کوهستانم یا تند باد را نمی دانم مانده ام یا رفته ام را یادم نیست فقط با صدای سوت هر کشتی به مهاجرانی که در بندر نیویورک پیاده می شوند فکر می کنم و جهان که آنقدر وسیع است که بشود پاهایم را کمی بیشتر دراز کنم xa0 مرده ...
نه با پاهایت...
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 17:37
می خواهم که بازگردیاما نه با پاهایتبا قلبتولی برنگردپلها فرو ریخته اندهم قطارانمان اسیر گشته اندو کلماتی که در گوش یکدیگر زمزمه کرده بودیممعنایشان را از دست داده انددر مازن ها و مردانی باقی مانده اندبا گلوله هایی در جیبهایشان برای یک جنگ تازهمی خواهم که بازگردیکشته های جنگ را به خاک بسپاریو از سرنوش...
نامه ای به گریفیث
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 17:37
خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لمxa0 یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ...
نوشتن از توی خالی
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 4:48
عریان میخواهمت، xa0همچون جنگل در نور مهتاب و همچون جزیره ای تنها در اقیانوسی بی انتها عریان می خواهمت که موهایت از این شعر بیرون بزند که تو نور بودی و من تاریکی تمام xa0تو آب بودی و من تمام بیابانها هوا بودی و من غریقی ناامید بوسه می خواستم که زندگی کنم که نفس بکشم دستهایم که تن تو را جستجو می کردند...
نمی نویسم چون...
-
تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 18:05
پوشه ی داستان هامو باز می کنم و می بینم که برای ادامه ی هیچکدومشون هیچ ایده ای ندارم. شاید چون خیلی وقته چیزی نخوندم. نوشتن از خوندن و تجربه میاد و تنها تجربه ی من تو این یه ساله باز کردن توییتر و چرند و پرند گفتن بوده. باید از این زندگی توییتری بیام بیرون اگه می خوام چیزی درست حسابی ای بنویسم.
خلقت
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:50
ما از شکستن زاده شدیم. از متلاشی شدن بزرگترین ها. زمانی که ستاره ای عمرش به پایان می رسید ما به آرامی شکل می گرفتیم. سالهای زیاد سرگردانی در کائنات بالاخره به سر آمد. زمین به آرامی شکل گرفت. چیزهای داغ سرد شدند. شکل های زشت زیبا شدند. بیرون ها به درون ها تغییر مکان دادند. اولین تک سلولی که جد بزرگ ه...
سلول های خالی
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
می خواستم هولدن کالفیلد باشم و نبودم. جرات نداشتم سیمور گلس باشم نه آنقدر می فهمیدم نه آنقدر احمق بودم. می خواستم جان سخت یا بروسلی یا ریک بلین یا فرودو بگینگز باشم و نبودم. می خواستم گودزیلا باشم یا شاید هالک اصلا به درک بت من، ولی اینها هم نبودم. من ابر قهرمان هیچکس نبودم. می خواستم ابر قهرمان تو
حسرت
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
شاید در یکی از شبهای تهرانیا در قطاری به مقصد لیسبون شاید هم در بیمارستانی در نیویورک زمانی که مرگ دستهای مهربانش را به سویم دراز کرده است به یاد تو بیفتم و حسرت تمام قلبم را پر کند که چرا بوسیدنت را به تاخیر انداختم مهدی یکتا
جزیره نشین
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
خانه ای کوچک بر روی تپه ای سرسبز داری. در جزیره ای دور دست تنها هستی. با پاهای لختت بر روی شن های ساحل قدم میزنی. بقیه ی جهان تا چشم کار میکند موج است و اقیانوس. شاید اصلن در سیاره ی دیگری هستی. در منظومه ی دیگری. در کهکشان دیگری.چه چیزی برای ماندن می خواهی؟ دست های گرم؟ حرفهای شیرین؟ قلبی که برایت
لانه ی سوخته
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
xa0پرنده که پرواز را رها میکند و بر شاخه ی درختی می نشیند شعله های برآمده از لانه اش را به چشم دیده است xa0 سربازی که شلیک نمی کند خشابهایش خالی شده اند xa0 مردی که دست می کشد دوست داشتنش بی پاسخ مانده مهدی یکتا
کشتن مرد بی سلاح
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
گفتم که برگردی برایت کشته خواهم شد برگشتی و جنگ جهانی در سرم رخ داد گفتم که با چشمان خود شلیک کن حالا خندیدی و باز انفجاری در دلم رخ داد گفتم چرا اینقدر دشمن اینقدر دوری چشمهات آبی بود، آسمانی در فضا رخ داد گفتم که تسلیمم بکش، شلیک کن، برگرد زیبا شدی و صلح در دستان تو رخ داد بوسیدمت، لبهات اما بوی س...
هانیه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
دختر حلقه ای را که در انگشت اشاره ی دست راستش بود، می چرخاند. سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود و مقنعه ی سیاهش کمی عقب رفته بود. گاهی که اتوبوس از سایه ی ساختمان های بلند خارج می شد موهای خرمایی رنگش برق می زدند. هفته ی بعد تولدش بود. نوزده سالگی برایش به آرامی می گذشت. روزهایی که صبح زود از خواب
یأس بزرگ کهکشان
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
باید بنشینم و این داستانها را سروسامان دهم. باید شعرهای خوب تر و بهتر بنویسم. آخر تصمیم مهمی گرفته ام. تصمیم گرفته ام که یک کتاب چاپ کنم. نه برای اینکه مشهور شوم یا کسی داستان ها و شعر هایم را دوست داشته باشد. فقط برای اینکه در تقدیم نامه ی آن بنویسم. " این کتاب برای توست. تویی که به شکل نفرین شده ا
پیش به سوی ساحل آرامش
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
دنیا کاتالوگ آرزوها نیست. نمی توانی تمام مزه ها را بچشی. نمی توانی تمام سرزمین ها را ببینی. کسی که دوستش خواهی داشت با احتمال بسیار زیادی، دوستت نخواهد داشت و البته آنطور که فکر می کنی نمی میری.هیچ چیز شبیه فیلم ها نیست. ما قهرمان هیچ داستانی نیستیم و این را روز آخر می فهمیم. وقتی که برای ذره ای خوا
جراحی مغز
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
کاش می شد مغزم را جراحی کنم. بعضی چیز ها اضافه است. کاش آن چیزهای اضافه را بیرون می آوردند، می گذاشتند توی یک بطری الکل و می دادند دستم. می گفتند به سلامت آقا مرخصی برو ان شاء الله خوب می شوی. من راه می افتادم و تمام راه به بطری نگاه می کردم و یادم نمی آمد که اینها چیست. من که هستم، اصلا اینجا کجاست
عشق ها و خنجرها
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:40
چه کسی گفته که من از تو می گریزم؟چه کسی گفته که من تو را از یاد خواهم برد؟ چه کسی گفته که من بی تو حتی نفس خواهم کشید؟ xa0 جای بوسه هایمان تا ابد در قلبم می درخشد قصه نمی گویم و می دانم که گفته بودی که برای زمین با شعر نمی شود کاری کرد که حتی خورشید به عدالت بر تمام سرزمین ها نمی تابد اما فراموشی از...