خوشبخت ترین مرد
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 20:19
می توانستی دوستم داشته باشی به نظر ساده می آید، نه؟ می توانستی دوستم داشته باشی تا من خوشبخت ترین مرد ِ این کهکشان مارپیچی باشممهدی یکتا *پی نوشت: باورتان نمی شود که چقدر وال کوهان دار بودن را دوست دارم. آنقدر که می توانم تمام پلانکتون های جهان را یک جا ببلعم.
برای خودت باش
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 16:52
دیدی شب نشست به باورمون؟ دیدی غریب موندیم؟ دیدی خسته شدیم و هیچ خسته نباشیدی درد رو از تنمون بیرون نکرد؟ دیدی نشستی هی آسمون ریسمون بافتی هیشکی به هیچ جاش نبود؟ دیدی تنهایی همه ی سوراخ سمبه ها رو پر کرد؟ دیدی جز کلمه چیزی برات نموند؟دیدم. آدمایی که می رن رو دیدم. روزای خستگی رو دیدم. شب رو دیدم. تار
آنچه بین ما بود
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 16:52
آنچه بین ما بودمی توانست بیکرانه ی اقیانوس باشد و من تمام آن را طی می کردم می توانست کوهستان باشد و من بر نوک بلند ترین قله ها می ایستادم می توانست بیابان باشد و من در گرم ترین روزها به سوی تو می آمدم اما نه آنچه بین ما بود تو بودی و من هیچ وقت نیاموختم که چگونه بر کسی که به او عشق می ورزم چیره شوم
افول
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 19:34
گاهی فکر می کنمکه تو از کدام پنجره ی باز پا در خانه ام می گذاری چگونه در چشمانم نگاه می کنی؟ و با چه امیدی دستانت را بر قلبم خواهی کشید؟ می دانی من یخ زده ام مثل سالی که چهار زمستان داشته امید برای من افسانه ای است از دورانی بسیار دور و با هر طلوع خورشید سعی می کنم که غم را از شانه های بتکانم در من
خطوط دستهایمان
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
عزیز من، گمان مبر زمانی که واژه هایم از دوست داشتنت می گویند همه چیز به همین سادگی است. مغز باید دستور بدهد، قلب باید تندتر بتپد، خون در تک تک رگ ها جاری شود، پلک بپرد، چشمها گشاد شوند و آنقدر نفس نفس بزنم تا کلمه ها کنار یکدیگر بنشینند و به دوست داشتنت ختم شود.همه ی ما نقاشیم و همه ی ما بازیگریم و
شیاطین
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
شیاطین در دلت رخنه می کنند. انسانی و راه فراری نیست. کسانی هستند که قلبت را می شکنند، کسانی هستند که به سوی تو شلیک می کنند، کسانی هستند که تو را خواهند کشت.انسان همین است. همین موجود دو پای پر مدعا با شیاطینی که در دلش رخنه کرده اند.دوست داشتن کلمه ی رایج دل نشین دنیای آدم هاست. بسیاری آن را بارها
نامه
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
یک روز برایت نامه ای خواهم نوشت. شاید از دوزخ، شاید هم از تاریکترین جای ممکن بعد از اینکه همه چیز تمام شد. نامه ام را با عبارت سلام عزیزم شروع می کنم. می خواهم بدانی که هنوز عزیزم هستی. عزیز کسی بودن که شاخ دم ندارد. لطفا قیافه ات را اینقدر در هم مچاله نکن. عزیز کسی بودن که انتخاب نیست. شاید شانس با
آدم برفی
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
- چی شد که یخ زدی آدم برفی؟- اولش کوه بود.کوه پر از غرور بود مغرور شدیم. بعدش جنگل بود. جنگل پر از طراوت بود. مغرور و جوون شدیم. بعدش رود بود. مغرور و جوون سرکش شدیم. بعد دریا، اقیانوس، ماهی ها، امواج.xa0 موج همه چی داشت. غرور کوه رو، طراوت جنگل رو و سرکشی رود رو. بعد از اون آروم گرفتیم.گرم شدیم.بی ...
تو فکر می کردی که ...
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
تو فکر می کردی کهxa0xa0وقتی بری من دست می ندازم به اولین طنابی که دم دستم باشه گره می زنمش واز نزدیکترین جا با ارتفاع بالای دو متر و پنجاه سانت خودم رو حلق آویز می کنم تا به دنیاxa0 بگم که ای وای از عشق تو من مردم.تو فکر می کردی که من فراموش می کنم که موهات چقد بلند بودن. که اگه کوتاهشون کنی من نمی ...
بی ریشه ها
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
می دانی انسان موجود ظریفی است. تمامی اش از ظرافت است. دستانش، چشمانش، قلبش. و قلب ها می شکنند. اگر کسی را دوست می داری، اگر کسی را می بوسی، اگر کسی را در آغوش می گیری جوانه ای را در قلبش می کاری که ریشه می دهد و تمام ظرافت او را پر می کند. انسان از تکیه بر خودش غافل می شود و به درختی که در قبلش ریشه
امروز با این آهنگ مست شدم
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:47
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نوشتن
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:37
نوشتن از زیستن آغاز می شود. از تماشای جریان زندگی. از اینکه بنشینم و نگاه کنم که چگونه با دستهای ظریفت دانه های انار را در کاسه می ریزی. که چگونه خودکار را روی کاغذ می چرخانی یا اینکه وقتی لباس می پوشی زیر لب چه آوازی را زمزمه می کنی. بعد از آن می شود کلمه نوشت. می شود جورچین را تکمیل کرد. می شود اح
آفتاب غروب خواهد کرد
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:37
آفتاب غروب خواهد کرد. در هر صورت هر روز آفتاب غروب خواهد کرد. اگر یک سرباز زخمی که از نبردی خونین جان به در برده، باشی. اگر یک زندانی، که منتظر اجرای حکم اعدامش نشسته است، باشی. اگر رییس جمهور، راننده ی تاکسی، کارگر ساختمانی یا فقط یک شاعر ناشناخته باشی. اگر روی نیمکت یک پارک به زنی گفته باشی که دوس
مثل یک وال کوهان دار
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
فکر میکنی که ماهی ها چون آبشش دارند می توانند در زیر آب نفس بکشند؟ نه عزیز من. داستان عادت است. طبیعت ما موجودات زنده را اینطور ساخته. که عادت بکنیم. به رفتن، به مرگ، به دریا، به طوفان، به خون، به انفجار، به شب های ساکت، به تخت های خالی، به گریه های یواشکی، به تنهایی، تنهایی، تنهایی.ما هم عادت کرده
جز دوست داشتن...
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
کوه ها و آسمان ها که سر باز زدند، قرعه به نام ما افتاد. همه ی درد ها را در جانمان ریختند و اشرف مخلوقاتی به نافمان بستند که برویم و خوش باشیم. اما مگر تنهایی با هیچ اشرف مخلوقاتی پر می شود؟ مگر هیچ خداوندگاری می داند که چه رنجی دارد فرد بودن؟ یعنی آن موجود بی انتها که تا انتهای همه ی چیز را در مشتش
مرد تنها
-
تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 14:48
مرد تنها xa0در آستانه چهل سالگی اش وقتی هنوز لبهایش، xa0گونه های هیچ زنی را نبوسیده زیر تنها درخت سرو دامنه ی شمالی خیره به آسمان به این فکر می کند که "جبار" صورت فلکی زیبایی است! مهدی یکتا
آقای میاهو و خوراک گوشت نهنگ
-
تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 14:48
این داستان در مورد آقای میاهو است. یک آقای ژاپنی بیست و هشت ساله که در یک روز نیمه ابری با دوست دختر 21 ساله اش به یک رستوران سنتی در خیابان های توکیو آمده تا سفارش خوراک گوشت نهنگ بدهد. تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می رود اما درست در زمانی که چاپستیک را جلوی دهانش گرفته تا یک لقمه از گوشت لذیذ نهن
اعتراف
-
تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 14:48
هشدار: همانند بیشتر پستهای این وبلاگ این پست هم سرشار از ناامیدی و یاس می باشد اعتراف می کنم هیچ برنامه ای برای آینده ام ندارم. هیچ چشم اندازی نمی بینم و به هیچ افق دور دستی خیره نشده ام. قبل تر ها فکر می کردم این "احساس ناامیدی" و وجود نداشتن هیچ راه گریز یک حس گذرا باشد. همیشه سعی می کردم دل خودم
آنها که جهان را روی دوش گرفته اند
-
تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 14:48
عشق را با گلوهای زخم خورده قلب های خسته و دستان چند ریشتری لرزانمان زیر انبوهی از نبودن هایشان دفن می کنیم xa0 از زن ها زیاد گفته اند از مرد های ساکت اما هیچ آنها که جهان را روی دوش گرفته اند و نیمه های شب بر موجودات پلید می شورند آنها که گلها را با نام کوچکشان
لبه ی زندگی
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 0:48
در لبه ی زندگی ایستاده بودیمxa0 فرداxa0وحشی تر از با هم بودنمان بود این شعر را از روی دست دیوار نوشتم که ایستاد و فرونریخت آنگاه، که تو رفتی! مهدی یکتا