در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «گمشده ای ساربان» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : عنوان اولین مطلب آزمایشی من و عنوان دومین مطلب آزمایشی من و برای وال کوهان دار بنویسید و این رد پای تنها رو رو برفا می بینی؟ و یک خطی های درد و اینترنت را رایگان کنید! و چکامه ای برای دوست داشتن و هیولای چاله ی آب و نه با پاهایت... و نامه ای به گریفیث و سلول های خالی و برای خودت باش و خطوط دستهایمان و امروز با این آهنگ مست شدم و آقای میاهو و خوراک گوشت نهنگ و یکلیا و تنهایی او و به مرگ آمیخته ایم و تنهایی آدم و به اسمم روی لبهای خیس تو... و این شعر... و پایان ماهی و خیابان های تنهایی و گم شده و
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
باز تو دسترسی پیدا کنید
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد.
مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار!
اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت و عمر خود داشته...
ادامه مطلب این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد.
زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کاربردهای علمی قابل تص...
ادامه مطلب وال کوهان دار رو یادتون هست؟ چیزی به وال کوهان دار بگید هر چیزی که دوست دارید....
ادامه مطلب یه روز یه جاده می شه به سمت سرزمینی
پر از نور
پر از نور...
ادامه مطلب اونقدر آینده مبهم و ناپایداره که کاش به جای نئاندرتالها، هوموساپینس ها منقرض شده بودن!...
ادامه مطلب اینترنت گردیم شده پرسه زدن تو سایتای دانلود فیلم و چک کردن حجم فیلما و حسرت دانلودشون رو خوردن انگار پشت ویترین مغازه ها وایسی پول نداشته باشی خرید کنی. هییع...
ادامه مطلب دوستت دارم
بی پنجره
بی سقف
حتی بی خانه
دوستت دارم
زمانی که آسمان تاریک است
وقتی که ستاره ی دنباله داری سقوط می کند
و آنگاه که زمین
به سرنوشت محتوم خویش نزدیک میشود
دوستت دارم
و این چیزهای بزرگ
در شعرهای کوچک
نمی گنجد
چرا که هر کلمه
پرتوی نوری است
که از روزنه های کوچک یک اتاق تاریک
بر مردی نابینا
می تابد
دوستت دارم
این یعنی خورشید
بی پنجره
بی سقف
حتی...
ادامه مطلب حیاط خانه ی ما مشترک بود. اردیبهشت ها که باران می زد چاله
ی آبی در مرز حیاط خانه هایمان درست می شد. او در آن طرف چاله می ایستاد و من این
طرف، مثل دو پادشاه که در قلمروشان برای هم خط و نشان می کشند. هیولا گاهی از من
حمایت می کرد و گاهی از او. تکلیفش مشخص نبود. موجود نان به نرخ روز خوری بود که
چیزی از شرافت در اون یافت نمی شد. گاهی که سارا برایش گلابی های تازه می آورد طرف
او بود اما وقتی من با باقیمانده ناهارم به سراغش می آمدم بدون شک به سمت من می
آمد و این لج سارا را در می آورد. هوا که داغ تر می شد چاله هم خشک می شد و هیولا
به درون زمین فرو می رفت. آن روزها فرصتی بود تا من با ملکه ی سرزمین حیاط کناری
مان صلح کنم. گلابی ها و گاهی ناهار را با هم می خوردیم. وقتی هیولا نبود ما
دوستان خوبی بودیم و بازی های زیادی را اختراع می کردیم که هیولایی در آن ها وجود
نداشت. گاهی اما بر سر خاطرات هیولا دعوا...
ادامه مطلب می خواهم که بازگردیاما نه با پاهایتبا قلبتولی برنگردپلها فرو ریخته اندهم قطارانمان اسیر گشته اندو کلماتی که در گوش یکدیگر زمزمه کرده بودیممعنایشان را از دست داده انددر مازن ها و مردانی باقی مانده اندبا گلوله هایی در جیبهایشان برای یک جنگ تازهمی خواهم که بازگردیکشته های جنگ را به خاک بسپاریو از سرنوشت که ما را با یکدیگر نمی خواستانتقام بگیریمثلا یک روز که به حمام می رویخونت بر کاشی هاجاری شودمی خوا...
ادامه مطلب خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار
خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از
قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم یزرع ترین
بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی
دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را
پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان
را کوتاه کن...
ادامه مطلب می خواستم هولدن کالفیلد باشم و نبودم. جرات نداشتم سیمور گلس باشم نه آنقدر می فهمیدم نه آنقدر احمق بودم. می خواستم جان سخت یا بروسلی یا ریک بلین یا فرودو بگینگز باشم و نبودم. می خواستم گودزیلا باشم یا شاید هالک اصلا به درک بت من، ولی اینها هم نبودم. من ابر قهرمان هیچکس نبودم. می خواستم ابر قهرمان تو ...
ادامه مطلب دیدی شب نشست به باورمون؟ دیدی غریب موندیم؟ دیدی خسته شدیم و هیچ خسته نباشیدی درد رو از تنمون بیرون نکرد؟ دیدی نشستی هی آسمون ریسمون بافتی هیشکی به هیچ جاش نبود؟ دیدی تنهایی همه ی سوراخ سمبه ها رو پر کرد؟ دیدی جز کلمه چیزی برات نموند؟دیدم. آدمایی که می رن رو دیدم. روزای خستگی رو دیدم. شب رو دیدم. تار...
ادامه مطلب عزیز من، گمان مبر زمانی که واژه هایم از دوست داشتنت می گویند همه چیز به همین سادگی است. مغز باید دستور بدهد، قلب باید تندتر بتپد، خون در تک تک رگ ها جاری شود، پلک بپرد، چشمها گشاد شوند و آنقدر نفس نفس بزنم تا کلمه ها کنار یکدیگر بنشینند و به دوست داشتنت ختم شود.همه ی ما نقاشیم و همه ی ما بازیگریم و ...
ادامه مطلب شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب این داستان در مورد آقای میاهو است. یک آقای
ژاپنی بیست و هشت ساله که در یک روز نیمه ابری با دوست دختر 21 ساله اش به یک
رستوران سنتی در خیابان های توکیو آمده تا سفارش خوراک گوشت نهنگ بدهد. تا اینجای
کار همه چیز خوب پیش می رود اما درست در زمانی که چاپستیک را جلوی دهانش گرفته تا
یک لقمه از گوشت لذیذ نهن...
ادامه مطلب بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی
نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب
نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند.
"یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟"
"جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می
فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به ق...
ادامه مطلب به مرگ آمیخته ایم
وقتی که در خوابیم
آنگاه که بر قله ی کوه ها می ایستیم
زمانی که معشوقه ی خود را به آغوش می کشیم
به مرگ آمیخته ایم
همچون درختان
که هیچ ثمره ای از میوه هایشان نمی بینند
جز تکرار درد های درخت بودن!
به مرگ آمیخته ایم
همچون فصل ها،اگر که بدانی
و همچون دریا، نه برای ماهی ها
حالا بهار ...
ادامه مطلب شما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیست...
ادامه مطلب تلفن زنگ می خورد. مردی تصمیم گرفته تا شماره ای را بگیرد. تلفن زنگ می خورد. مردی که پشت خط بود دستهای کارگری زمختی داشت. گوشی تلفن را برداشته بود، شماره را گرفته بود و نمی دانست که چرا. یک ساعت قبل همه ی حقیقت را فهمیده بود. می خواست مطمئن شود. شاید هم امیدوار بود تا همه چیز دروغ باشد، یا یک خواب مشوش. گوشی تلفن سیاه رنگ در دست مرد بود و کیلومتر ها آنطرف تر یک تلفن قرمز رنگ زنگ می خورد. شاید قرار بود زنی تلفن قرمز رنگ را جواب بدهد. زنی که تازه از حمام بیرون آمده، موهایش را در حوله پیچیده با پاهای عریانش رو مبل نشسته و به فکر این است که آیا در آشپزخانه چای دارد یا نه. آیا زن ترسیده بود؟ اینطور به نظر نمی رسد. آیا مرد مضطرب بود؟ این طور به نظر نمی رسید. آیا آنها سرانجام با یکدیگر گفت و گو می کردند؟ ماجرا این است که عشق در تمامی اشکال سطحی و عمیقش در نهایت به تنهایی ختم می شود. تنهایی های ...
ادامه مطلب این شعر منطقی نیست
ببوسید مرا
ببوسید مرا ای گلوله ها
ای قاصدان عجیب این هزاره ی خطرناک
پیشانی ام را،
قلبم را،
چشمانم را،
در خان یونس،
در بوستون،
در اورشلیم،
همین جا
در همین تهران خودمان
مرا متهم کنید به جنایت علیه بشریت
و این کلمات را به آتش بکشید
کلمه قاصر است
شعر فروکاهیده به حضور منظم کلمات زیبا
مرد خسته هفت تیر را روی زمین گذاشته است
و در تندبادهای پاییز نیویورک
راه می رود
پسرک از خواب می پرد
هراسان از رویایی که بافته
آنقدر هراسان، که مرگ، می تواند مرهمی باشد
خودش را در تنگ ماهی غرق می کند
ماهی قرمز کوچک در دریاست
کوسه در اتاق خواب
مردی در تنگ آب
این شعر منطقی نیست
این شعر منطقی نیست
مهدی یکتا...
ادامه مطلب " می دونی
روان شناسا می گن وقتی کسی خودش رو دوست نداشته باشه نمی تونه کس دیگه ای رو هم دوست
داشت باشه، اما می دونی چیه، من می گم گور بابای روانشناسا من دوستت دارم پس این
بحث لعنتی رو همین جا تموم کن تا بتونم بغلت کنم"
سارا فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. به نظر
نمی رسید اصلا این حرف ها را شنیده باشد. دو حبه قندی که درون لیوان چایش بودند به
آرامی حل می شدند. نور راه راه خورشید کف
اتاق دراز کشیده بود.موهای سارا سیاه بودند، دیوارهای اتاق سفید، کمر بند من قهوه
ای، ژاکت سارا زرد.ماهی تازه وارد توی تنگ هنوز هیچ اسمی نداشت. صدای زنگ اتاق را
به خودش آورد. خانه هوشیار شد. سارا گفت: " بهتره یه اسم براش انتخاب
کنیم"
- جری خوبه؟
- جری خوبه
به سمت سارا رفتم و در آغوشش گرفتم. دستهایش
ساکت بودند. گفتم: " در رو باز کنم؟" گفت: " آره"
شام خوردیم. جری به ما زل زده بود، من به سارا،
سارا به سیاه ترین سیاهی...
ادامه مطلب باران ببارد
تو از همان خیابان عبور کنی
با روزمرگی هایت و فکر نان
ناگهان اما
لحظه ای بایستی
و غرق شوی در خاطراتت
زمان بگذرد و نفهمی
هوا سرد تر شود و نفهمی
مانتوی سورمه ایت خیس شود و نفهمی
بعد همه چیز را به یاد بیاوری
به یاد بیاوری که...
چتر را نگاهی می کنی
آهی می کشی
و باز به راه می افتی، اما
آرام تر از قبل
95/8/17...
ادامه مطلب دوستان مشهدی و ساکن مشهد یک عدد طلق آفتابی عینک طبی امروز در یکی از تاکسیهای مسیر پلیس راه امام هادی به پارک ملت گم شد که به یک وال کوهان دار بخت برگشته تعلق دارد. در صورتی که آن را یافتید نزد خود نگه دارید تا من در سریع ترین زمان ممکن خود را به شما رسانده و مراتب تشکر خود را تسلیم کنم. ممنان
احتمالش تقریبا صفره که پیدا بشه ولی آرزو بر جوانان عیب نیست :( :)...
ادامه مطلب تنهایی همه چیز را می بلعد
...
ادامه مطلب کولوسیوم بزرگ بودتا آدمها
با خیال راحت
یک دیگر را بدرند...
ادامه مطلب مونا
از لا به لای صندلی ها به آرامی عبور
کرد. از پله های صحنه بالا آمد و در چند قدمی من ایستاد. دست راستش را روی چانه اش
گذاشته بود و من را برانداز می کرد. چشمهای درشت قهوه ای رنگی داشت. موهایش را
بالای سرش بسته بود و گوشه ی راست لبش را با دندان هایش می خورد. گفت: " بچرخ
ببینم " من هم این کار را کردم. " حالا دستهاتو موازی شونه ات نگه
دار" و من باز اطاعت کردم. "
حالا برگرد" دوباره چرخیدم. " یقه اسکیت رو در بیار" گفتم: "
ببخشید این کار ها برای چیه؟" گفت:" چیه خجالت می کشی؟"
- نه ولی نمی فهمم چرا این کارها رو می کنید؟
- خیلی مبتدی هستی. نمی دونم اون همه مهارت رو از ک...
ادامه مطلب