باز تو

متن مرتبط با «گمشده ای ساربان» در سایت باز تو نوشته شده است

عنوان اولین مطلب آزمایشی من

  • نیلوبلاگ

    این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت و عمر خود داشته...

    ادامه مطلب
  • عنوان دومین مطلب آزمایشی من

  • نیلوبلاگ

    این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کاربردهای علمی قابل تص...

    ادامه مطلب
  • برای وال کوهان دار بنویسید

  • نیلوبلاگ

    وال کوهان دار رو یادتون هست؟ چیزی به وال کوهان دار بگید هر چیزی که دوست دارید....

    ادامه مطلب
  • این رد پای تنها رو رو برفا می بینی؟

  • نیلوبلاگ

    یه روز یه جاده می شه به سمت سرزمینی پر از نور پر از نور...

    ادامه مطلب
  • یک خطی های درد

  • نیلوبلاگ

    اونقدر آینده مبهم و ناپایداره که کاش به جای نئاندرتالها، هوموساپینس ها منقرض شده بودن!...

    ادامه مطلب
  • اینترنت را رایگان کنید!

  • نیلوبلاگ

    اینترنت گردیم شده پرسه زدن تو سایتای دانلود فیلم و چک کردن حجم فیلما و حسرت دانلودشون رو خوردن انگار پشت ویترین مغازه ها وایسی پول نداشته باشی خرید کنی. هییع...

    ادامه مطلب
  • چکامه ای برای دوست داشتن

  • نیلوبلاگ

    دوستت دارم بی پنجره بی سقف حتی بی خانه دوستت دارم زمانی که آسمان تاریک است وقتی که ستاره ی دنباله داری سقوط می کند و آنگاه که زمین به سرنوشت محتوم خویش نزدیک میشود دوستت دارم و این چیزهای بزرگ در شعرهای کوچک نمی گنجد چرا که هر کلمه پرتوی نوری است که از روزنه های کوچک یک اتاق تاریک بر مردی نابینا می تابد دوستت دارم این یعنی خورشید بی پنجره بی سقف حتی...

    ادامه مطلب
  • هیولای چاله ی آب

  • نیلوبلاگ

    حیاط خانه ی ما مشترک بود. اردیبهشت ها که باران می زد چاله ی آبی در مرز حیاط خانه هایمان درست می شد. او در آن طرف چاله می ایستاد و من این طرف، مثل دو پادشاه که در قلمروشان برای هم خط و نشان می کشند. هیولا گاهی از من حمایت می کرد و گاهی از او. تکلیفش مشخص نبود. موجود نان به نرخ روز خوری بود که چیزی از شرافت در اون یافت نمی شد. گاهی که سارا برایش گلابی های تازه می آورد طرف او بود اما وقتی من با باقیمانده ناهارم به سراغش می آمدم بدون شک به سمت من می آمد و این لج سارا را در می آورد. هوا که داغ تر می شد چاله هم خشک می شد و هیولا به درون زمین فرو می رفت. آن روزها فرصتی بود تا من با ملکه ی سرزمین حیاط کناری مان صلح کنم. گلابی ها و گاهی ناهار را با هم می خوردیم. وقتی هیولا نبود ما دوستان خوبی بودیم ...

    ادامه مطلب
  • نه با پاهایت...

  • نیلوبلاگ

    می خواهم که بازگردیاما نه با پاهایتبا قلبتولی برنگردپلها فرو ریخته اندهم قطارانمان اسیر گشته اندو کلماتی که در گوش یکدیگر زمزمه کرده بودیممعنایشان را از دست داده انددر مازن ها و مردانی باقی مانده اندبا گلوله هایی در جیبهایشان برای یک جنگ تازهمی خواهم که بازگردیکشته های جنگ را به خاک بسپاریو از سرنوشتکه ما را با یکدیگر نمی خواستانتقام بگیریمثلا یک روز که به حمام می رویخونت بر کاشی هاجاری شودمی خوا...

    ادامه مطلب
  • نامه ای به گریفیث

  • نیلوبلاگ

    خندیدیم و به این فکر کردیم که چند بار خداوندگاران دستانت را بوسیده ایم. آنان که هر بار امید را همچون بذری سوخته از قلبهایمان بیرون کشیدند و بر لم یزرع ترین بیابان های خیالات رهایش کردند. در جهنمی که پس از این در آن خواهم زیست چه کسی دوشادوشم اشک خواهد ریخت؟ تو همه را رها کردی تو خوب خوبها بودی و ما شکست را پذیرفتیم. زانو زدیم و سر به زیر انداختیم تا دیوهای تو ما را ببلعند. که دستانمان را کوتاه کن...

    ادامه مطلب
  • سلول های خالی

  • نیلوبلاگ

    می خواستم هولدن کالفیلد باشم و نبودم. جرات نداشتم سیمور گلس باشم نه آنقدر می فهمیدم نه آنقدر احمق بودم. می خواستم جان سخت یا بروسلی یا ریک بلین یا فرودو بگینگز باشم و نبودم. می خواستم گودزیلا باشم یا شاید هالک اصلا به درک بت من، ولی اینها هم نبودم. من ابر قهرمان هیچکس نبودم. می خواستم ابر قهرمان تو ...

    ادامه مطلب
  • برای خودت باش

  • نیلوبلاگ

    دیدی شب نشست به باورمون؟ دیدی غریب موندیم؟ دیدی خسته شدیم و هیچ خسته نباشیدی درد رو از تنمون بیرون نکرد؟ دیدی نشستی هی آسمون ریسمون بافتی هیشکی به هیچ جاش نبود؟ دیدی تنهایی همه ی سوراخ سمبه ها رو پر کرد؟ دیدی جز کلمه چیزی برات نموند؟دیدم. آدمایی که می رن رو دیدم. روزای خستگی رو دیدم. شب رو دیدم. تار...

    ادامه مطلب
  • خطوط دستهایمان

  • نیلوبلاگ

    عزیز من، گمان مبر زمانی که واژه هایم از دوست داشتنت می گویند همه چیز به همین سادگی است. مغز باید دستور بدهد، قلب باید تندتر بتپد، خون در تک تک رگ ها جاری شود، پلک بپرد، چشمها گشاد شوند و آنقدر نفس نفس بزنم تا کلمه ها کنار یکدیگر بنشینند و به دوست داشتنت ختم شود.همه ی ما نقاشیم و همه ی ما بازیگریم و ...

    ادامه مطلب
  • امروز با این آهنگ مست شدم

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • آقای میاهو و خوراک گوشت نهنگ

  • نیلوبلاگ

    این داستان در مورد آقای میاهو است. یک آقای ژاپنی بیست و هشت ساله که در یک روز نیمه ابری با دوست دختر 21 ساله اش به یک رستوران سنتی در خیابان های توکیو آمده تا سفارش خوراک گوشت نهنگ بدهد. تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می رود اما درست در زمانی که چاپستیک را جلوی دهانش گرفته تا یک لقمه از گوشت لذیذ نهن...

    ادامه مطلب
  • یکلیا و تنهایی او

  • نیلوبلاگ

    بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند. "یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟" "جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به ق...

    ادامه مطلب
  • به مرگ آمیخته ایم

  • نیلوبلاگ

    به مرگ آمیخته ایم وقتی که در خوابیم آنگاه که بر قله ی کوه ها می ایستیم زمانی که معشوقه ی خود را به آغوش می کشیم به مرگ آمیخته ایم همچون درختان که هیچ ثمره ای از میوه هایشان نمی بینند جز تکرار درد های درخت بودن! به مرگ آمیخته ایم همچون فصل ها،اگر که بدانی و همچون دریا، نه برای ماهی ها حالا بهار ...

    ادامه مطلب
  • تنهایی آدم

  • نیلوبلاگ

    شما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیست...

    ادامه مطلب
  • به اسمم روی لبهای خیس تو...

  • نیلوبلاگ

    تلفن زنگ می خورد. مردی تصمیم گرفته تا شماره ای را بگیرد. تلفن زنگ می خورد. مردی که پشت خط بود دستهای کارگری زمختی داشت. گوشی تلفن را برداشته بود، شماره را گرفته بود و نمی دانست که چرا. یک ساعت قبل همه ی حقیقت را فهمیده بود. می خواست مطمئن شود. شاید هم امیدوار بود تا همه چیز دروغ باشد، یا یک خواب مشوش. گوشی تلفن سیاه رنگ در دست مرد بود و کیلومتر ها آنطرف تر یک تلفن قرمز رنگ زنگ می خورد. شاید قرار بود زنی تلفن قرمز رنگ را جواب بدهد. زنی که تازه از حمام بیرون آمده، موهایش را در حوله پیچیده با پاهای عریانش رو مبل نشسته و به فکر این است که آیا در آشپزخانه چای دارد یا نه. آیا زن ترسیده بود؟ اینطور به نظر نمی رسد. آیا مرد مضطرب بود؟ این طور به نظر نمی رسید. آیا آنها سرانجام با یکدیگر گفت و گو می کر...

    ادامه مطلب
  • این شعر...

  • نیلوبلاگ

    این شعر منطقی نیست ببوسید مرا ببوسید مرا ای گلوله ها ای قاصدان عجیب این هزاره ی خطرناک پیشانی ام را، قلبم را، چشمانم را، در خان یونس، در بوستون، در اورشلیم، همین جا در همین تهران خودمان مرا متهم کنید به جنایت علیه بشریت و این کلمات را به آتش بکشید کلمه قاصر است شعر فروکاهیده به حضور منظم کلمات زیبا مرد خسته هفت تیر را روی زمین گذاشته است و در تندبادهای پاییز نیویورک راه می رود پسرک از خواب می پرد هراسان از رویایی که بافته آنقدر هراسان،که مرگ، می تواند مرهمی باشد خودش را در تنگ ماهی غرق می کند ماهی قرمز کوچک در دریاست کوسه در اتاق خواب مردی در تنگ آب این شعر منطقی نیست این شعر منطقی نیست مهدی یکتا...

    ادامه مطلب