نامجو میگه
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 5:31
امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم وبه پرتگاه غم رسیده گامهای من چو غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم وبی خواب و زابراهم و طوفان حال من تاریکمفردا سراغ من بیا یک روز زیبا سراغ من بیا
یک پست مناسبتی
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 5:31
بچه که بودم. خیلی هم بچه نه مثلا پنجم ابتدایی، پدرم دو کتاب نوحه خرید. نمی دانم برای چه چون نه خودش مسجد می رفت و نه هیچکدام از ما. من یکبار کتاب نوحه را برداشتم به مسجد رفتم و با اعتماد به نفس یک نوحه خواندم. از آن سال دیگر این روند شروع شد. حالا پدرم هم به مسجد می آمد. احتمالا ذوق نوحه خواندن پسر ...
The only person in the entire universe
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 0:05
ناپدید
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 17:35
دارم فکر می کنم یکی از باگای خلقت اینه که نمیشه یهو ناپدید شد. منظورم نامرئی شدن نیست، منظورم ناپدید شدنه، وجود نداشتن. یعنی یهو تموم شی، تو یه لحظه و جوری که اصلا انگار تا حالا وجود نداشتی. اثر انگشتت از همه ی لیوانایی که باهاشون چای خوردی پاک شه. کفشا و لباسات غیب شن. همه ی کلمه های که نوشتی از هم...
توفان رنگ و رنگ...
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 17:35
الان گنجشکا دارن اون بیرون می خونن. طبیعتا نباید اینطوری باشه آخه الان که بهاری چیزی نیست. ولی خوب اینطوریه. این همون تفاوت بین انسان خردورز و طبیعت مست لایعقله. گنجشک آخه چه می فهمه پاییز یعنی چی؟ از وقتی صاحب باغ همسایمون سپیدارای قشنگشو قطع کرد دیگه گنجشکا نفهمیدن پاییز کی میاد. نفهمیدن که پاییز ...
شبیه شب
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 15:48
شبیه شبم مثل اولین قطرات تاریکی که روی خورشید را می پوشانند تا ستاره ها نفس راحتی بکشند می پرسی که : "من کجای این شعرم؟" تو می خندی تو راه می روی معشوق ات را می بوسی معشوق ات را دوست می داری و من شبیه شبم مثل اولین قطرات تاریکی... مهدی یکتا 1395/7/13
مصائب آقای غول / بخش ششم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 18:33
مونا از لا به لای صندلی ها به آرامی عبور کرد. از پله های صحنه بالا آمد و در چند قدمی من ایستاد. دست راستش را روی چانه اش گذاشته بود و من را برانداز می کرد. چشمهای درشت قهوه ای رنگی داشت. موهایش را بالای سرش بسته بود و گوشه ی راست لبش را با دندان هایش می خورد. گفت: " بچرخ ببینم " من هم این کار را کرد...
دختری بودی
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:38
چشمهایت را بسته ایستاره هایی که چشمک می زنند را نمی بینی گذر ماه را از میان ابرها نمی بینی غم را نمی بینی که می افتد و هزار تکه می شود شب چگونه به پایان خواهد رسید؟ ازفصل ها زیاد گفته اند از خیابان ها باران شب هایی که راهی به سحر ندارند از تو اما هیچ دختری بودی با دستهای کشیده چشمانی عمیق و موهایی ک...
غرغر
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 15:55
هر چیزی در این دنیای جای ویژه ی خودش را دارد. خوردن هدف دارد. نخوری می میری. خوابیدن دلیل دارد، نخوابی می میری. نیاز جنسی اقتضا دارد. که خدای نکرده نسلمان منقرض نشود! همه ی چیزهای دیگر حول همین سه تا شکل می گیرند. دقیقا و تحقیقا همه چیز. مسئله نوشتن اما چیز دیگری است. نوشتن به آن قسمت ناشناخته از مغ...
پرستوها
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 21:44
یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. بهار بود. پرستوهای مهاجر همه جای پاسگاه رو پر کرده بودن. چند کیلومتر اون طرف تر، درست روی نوار مرزی، یه دشت پر از گلهای بنفش بود. اونجا جایی بود که جز آدمای نظامی و کشاورزایی که زمینشون درست لب مرز بود کسی نمی تونست رفت آمد کنه. اون ور مرزیا درست کنار اون دشت گلهای...
شانس مجدد
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 21:44
امشب رو به این امید می خوابم که فردا صبح که بیدار شدم یه شانس دیگه داشته باشم. اگه نشد دیگه گور بابای همه چی.
اولین داستان
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:23
خودکار را برداشت و فکر کرد که چه چیزی بنویسد.باید داوران مسابقه را سر ذوق می آورد. باید خلاقیتش را به رخ آنها می کشید. باید حس حسادتشان را بر می انگیخت. خودکار را در دستش گرفته بود و دستش جوری زیر چانه اش قرار داشت که یک طرف صورت لطیفش به زیبایی مچاله شده بود. انگار که جرقه ای در سرش روشن شود، خودکا...
فرشته ی مرگ
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:23
بیا آروم منو از گودال بالای این پیکر بکش بیرون ببر بالا ببر جایی که هیچ چیزی نمیمونه برای حتی یه لحظه ببر جایی به دنیایی که هر چیزی یه تصویره یه رویایا... دانلود موزیک فرشته ی مرگ اثر هادی پاکزاد
کسی که دوست داشتی باشم
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:22
روز خوبی نیست. نه که خیلی بد باشد اما خیلی هم خوب نیست. دوست دارم با کسی حرف بزنم. دوست دارم بمیرم. دوست دارم آدم بکشم. دوست دارم سقوط کنم. دوست دارم سکوت کنم. دوست دارم برسم. دوست دارم بمیرم. آنقدر هادی پاکزاد گوش داده ام که جنون فلسفی اش در من ته نشین شده است. همه ی دردها یک درمان دارد و آن یکی هم...
دلتنگ
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:22
مثل پیرمردی که...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:22
همچون باران شبیه به تابستان مثل پیرمردی که پرتقال ها را با دستان چروکیده اش پوست می کند یک تصویر جدید از یک اتفاق گذرا ثبت شدن در خاطره ی مردی که به شکل کشنده ای هیچ چیز را فراموش نمی کند شاید باید می ماندی و کار را تمام می کردی از زمانی که به یاد دارم همه رفته اند باران، تابستان، حتی پیرمرد ها و تو...
روباه چیزی نگفت...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:22
روباه چیزی نگفت شازده کوچولو، رفته بود
باد ما را خواهد برد
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:22
یه مورچه داشت رو دستم راه می رفت. از این مورچه کوچیکا خیلی کوچیک. دستم رو برگردوندم. هنوزم داشت راه می رفت. تو دلم گفتم " به کجا چنین شتابان مورچه" بعد یه حس مورچه خوار بودن بهم دست داد. صدامو کلفت و خش دار کردم و این جمله رو دوباره تکرار کردم " به کجااا چنین شتابان مورچچچه" اون هنوز داشت می رفت نمی...
باز تو
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:22
توازن طبیعت را برهم زده ای برای پنگوئن های از همه جا بی خبر، خورشید را فرستاده ای برای قلب من، طولانی ترین زمستانی که مسن ترین کلاغ ها به یاد دارند را خرس های قطبی غرق شده اند فک های دریایی جشن مفصلی به پا کرده اند زمین دارد واژگون می شود نه، درست آمده اید اینجا باغ وحش یا قطب جنوب نیست مردی دیوانه ...