خودکار را برداشت و فکر کرد که چه چیزیبنویسد.باید داوران مسابقه را سر ذوق می آورد. باید خلاقیتش را به رخ آنها میکشید. باید حس حسادتشان را بر می انگیخت. خودکار را در دستش گرفته بود و دستش جوریزیر چانه اش قرار داشت که یک طرف صورت لطیفش به زیبایی مچاله شده بود. انگار کهجرقه ای در سرش روشن شود، خودکار را پایین آورد و شروع به نوشتن کرد.
" روزی روزگاری در یک شهر مرزی دورافتاده، مردمی بودند که اعتقاد داشتند روح سرباز جوانی که سالها پیش دخترکی را از مرگ نجات داده، شب ها در شهر پرسه می زند ومراقب اهالی شهر مخصوصا دخترهای جوان است"
دیگر چیزی ننوشت. خودکار را رها کرد. به صندلیتکیه داد. دستهایش را پشت گردنش در یکدیگر قفل کرد و چشمهایش را آنقدر آرام بست کهگویی جهان بعد از این دیگر وجود نخواهد داشت.
" گوشه ی دیگری از دنیا پسر نوزده ساله ایکه علاوه بر وزن خودش وزن یک گلوله ی سربی را نیز در سینه اش با خود حمل می کرد،هجده دقیقه و سی و سه ثانیه تا زمان مرگش باقی مانده بود. به چه چیزی فکر می کرد؟احتمالا به چیزهایی عجیبی که فکر کردن به آنها در آن شرایط خیلی هم عجیب نیست.مثلا آیا واقعا اژدها وجود دارد؟ یا اینکه مادرش برای شام چه چیزی پخته است؟ یااینکه این نور های سفید اطراف چه چیزی اند؟ اما در همان لحظه حس نفس کشیدن دختر روگردن پسر باعث شد تا بایستد و بعد آرام سقوط کند. دخترک زنده بود و پسر چهار دقیقهی دیگر می مرد. در این چهار دقیقه چهچیزهایی شنیده بود؟ شاید فقط آخرین جملات را تیر خورده، نرو، تو رو خدا، آمبولانسرو خبر کنید، تو رو خدا بمون، نفس بکش نفس بکش"
دختر از خواب پرید و شروع به نوشتن کرد: "دوستش داشتم. چند ماهی بود که به آن پاسگاه امده بود. پنجره ی اتاق من درست رو بهروی پنجره ی اتاقی بود که او در آن می نشست و به شکایت های مردم درباره گم شدن گاوو گوسفندهایشان رسیدگی می کرد. گزارش می نوشت، بایگانی می کرد و شب ها از شدتخستگی در همان اتاق بی هوش می شد. هیچ وقت نگاهم نکرد. گاهی از پنجره بیرون را میپایید اما اتاق من را هرگز. انگار طلسم شده بودم.چشمهایش من را نمی دید. البتهاشتباه می کردم. این را وقتی فهمیدم که در مراسم چهلمش مادرش نامه اش را به مننشان داد. نام من در آن نامه "دختر ساختمان رو به رو" بود. عزیزم کاش یکبار نامم را صدا می زدی تا از آن تو می شدم. سارای تو می شدم. اگر می دانستم نفسکشیدنم در آن شب تاریک نفس تو را می برد. می مردم و نفس نمی کشیدم."
دیگر ننوشت. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش بر رویدفتر چکیده بود. برای تمام شدن یک داستان چه چیزی لازم است؟ یک مرگ خوب؟ یک قطرهاشک؟ یک عشق نا فرجام؟ بغض دخترک منفجر شد. کاغذ ها را مچاله کرد و هر چیزی را کهروی میز قرارداشت به اطراف پرت کرد. بعد در گوشه ای نشست و آنقدر گریه کرد که صبحروز بعد ماهی ها به اتاق خوابش آمده بودند.
*اولین چیزی که تحت عنوان داستان نوشتم این بود. خودم خیلی دوستش دارم.
ما را در سایت باز تو دنبال میکنید
برچسب: اولین داستان نویس ایرانی,اولین داستان شاهنامه,اولین داستان کوتاه در ایران,اولین داستان شاهنامه فردوسی,اولین داستان حماسی دوران باستان,اولین داستان,اولین داستان کوتاه,اولین داستان کوتاه ایران,اولین داستان کوتاه جهان,داستان اولین رابطه جنسیم, نویسنده: بازدید: 82