
همه چیز خالی است شبیه به آینده شبیه به برگ های سوزنی درخشنده ی کاج در آن بعد از ظهری که تو رفته بودی شبیه به خنکای آب جویباری که از پاهای تو عبور می کرد در یکی از آن خاطرات نداشته ی مان! همه چیز به رفتن تو ختم می شود من به رییس جمهور قول داده ام می دانی، حالا شاید کسی پایش را به داکوتا نگذارد اما م...
ادامه مطلب
درخت که نمی داند کوچ یعنی چه پرنده است کهرنج می کشد بالهایش را باز می کند دل می کند و می رود پرنده که نمی داند زمستان یعنی چه به جاهای گرم تر کوچ می کند درخت است که رنج می کشد برگ می ریزد دل می کند و می ماند ...
ادامه مطلب
یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. بهار بود. پرستوهای مهاجر همه جای پاسگاه رو پر کرده بودن. چند کیلومتر اون طرف تر، درست روی نوار مرزی، یه دشت پر از گلهای بنفش بود. اونجا جایی بود که جز آدمای نظامی و کشاورزایی که زمینشون درست لب مرز بود کسی نمی تونست رفت آمد کنه. اون ور مرزیا درست کنار اون دشت گلهای بنفش یه برجک فلزی داشتن. همیشه هم دو تا سرباز اون اطراف پرسه می زدند. همیشه می گفتم خوش به حالشون چه حالی می کنن نزدیک اون دشت پر از گل های بنفش. یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. نمی دونم چرا دلم خواست بگیرمش. خواستم مال من باشه. همه ی پنجره های برجک رو بستم و ا...
ادامه مطلب