باز تو

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «تنهایی پر هیاهو» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : یکلیا و تنهایی او و تنهایی آدم و خیابان های تنهایی و تنهایی و پرستوها

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت باز تو دسترسی پیدا کنید

یکلیا و تنهایی او

بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند. "یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟" "جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به ق...

ادامه مطلب

تنهایی آدم

شما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیست...

ادامه مطلب

خیابان های تنهایی

باران ببارد تو از همان خیابان عبور کنی با روزمرگی هایت و فکر نان ناگهان اما لحظه ای بایستی و غرق شوی در خاطراتت زمان بگذرد و نفهمی هوا سرد تر شود و نفهمی مانتوی سورمه ایت خیس شود و نفهمی بعد همه چیز را به یاد بیاوری به یاد بیاوری که... چتر را نگاهی می کنی آهی می کشی و باز به راه می افتی، اما آرام تر از قبل 95/8/17...

ادامه مطلب

تنهایی

تنهایی همه چیز را می بلعد ...

ادامه مطلب

پرستوها

یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. بهار بود. پرستوهای مهاجر همه جای پاسگاه رو پر کرده بودن. چند کیلومتر اون طرف تر، درست روی نوار مرزی، یه دشت پر از گلهای بنفش بود. اونجا جایی بود که جز آدمای نظامی و کشاورزایی که زمینشون درست لب مرز بود کسی نمی تونست رفت آمد کنه. اون ور مرزیا درست کنار اون دشت گلهای بنفش یه برجک فلزی داشتن. همیشه هم دو تا سرباز اون اطراف پرسه می زدند. همیشه می گفتم خوش به حالشون چه حالی می کنن نزدیک اون دشت پر از گل های بنفش. یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. نمی دونم چرا دلم خواست بگیرمش. خواستم مال من باشه. همه ی پنجره های برجک رو بستم و ا...

ادامه مطلب