باز تو

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «اولین داستان نویس ایرانی» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : عنوان اولین مطلب آزمایشی من و داستانی که خیال نوشته شدن نداشت یا کوهنورد و برای وال کوهان دار بنویسید و نمی نویسم چون... و اولین داستان

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت باز تو دسترسی پیدا کنید

عنوان اولین مطلب آزمایشی من

این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت و عمر خود داشته...

ادامه مطلب

داستانی که خیال نوشته شدن نداشت یا کوهنورد

می خوام یه داستان بنویسم در مورد یه کوه نورد که یه دروغ بزرگ گفته و مجبور شده به خاطرش چند نفر رو بکشه حالا آخرین نفری که باید بکشه تا رازش لو نره، صمیمی ترین دوستشه که از بچگی باهاش بزرگ شده و مثل برادرشه ولی خسته تر از اونم که بنویسمش. به نظرتون کوه نورد صمیمی ترین دوستش رو می کشه؟ یه چیز ترسناک تر اینه که اگه نظریه ی دنیا های موازی رو باور کنیم و قبول کنی...

ادامه مطلب

برای وال کوهان دار بنویسید

وال کوهان دار رو یادتون هست؟ چیزی به وال کوهان دار بگید هر چیزی که دوست دارید....

ادامه مطلب

نمی نویسم چون...

پوشه ی داستان هامو باز می کنم و می بینم که برای ادامه ی هیچکدومشون هیچ ایده ای ندارم. شاید چون خیلی وقته چیزی نخوندم. نوشتن از خوندن و تجربه میاد و تنها تجربه ی من تو این یه ساله باز کردن توییتر و چرند و پرند گفتن بوده. باید از این زندگی توییتری بیام بیرون اگه می خوام چیزی درست حسابی ای بنویسم. ...

ادامه مطلب

اولین داستان

خودکار را برداشت و فکر کرد که چه چیزی بنویسد.باید داوران مسابقه را سر ذوق می آورد. باید خلاقیتش را به رخ آنها می کشید. باید حس حسادتشان را بر می انگیخت. خودکار را در دستش گرفته بود و دستش جوری زیر چانه اش قرار داشت که یک طرف صورت لطیفش به زیبایی مچاله شده بود. انگار که جرقه ای در سرش روشن شود، خودکار را پایین آورد و شروع به نوشتن کرد. " روزی روزگاری در یک شهر مرزی دور افتاده، مردمی بودند که اعتقاد داشتند روح سرباز جوانی که سالها پیش دخترکی را از مرگ نجات داده، شب ها در شهر پرسه می زند و مراقب اهالی شهر مخصوصا دخترهای جوان است" دیگر چیزی ننوشت. خودکار را ر...

ادامه مطلب