زامبی عزیز

خرید بک لینک

بعد از اینکه خاله و مامان خیلی هم را بغل کردندو چای خوردند خاله گفت که باید برود به مادر بزرگ سر بزند و شب بر می گردد. خالهکه رفت چند دقیقه بعد زنگ خانه مان را زدند و سوغانی را آوردند. خیلی بزرگ بود. یککارتن بزرگ که از یخچالمان هم بزرگتر بود. بسته را که باز کردیم مادر داد زد: "وایزامبی" و فرار کرد توی اتاق خوابشان که به بابا زنگ بزند. داخل یک جعبه شیشه یک موجود عجیب غریب بود. مثل آدمبود ولی کثیف با لباس پاره و از دهانش هم چیزهای قرمزی می چکید. چشم نداشت وموهایش خیلی ژولیده بود. همینطور نگاهش می کردم. نمی دانم او هم من را نگاه می کردیا نه آخر همانطور که گفتم جای حفره های چشمش خالی بود ولی حس می کردم من را میبیند. رفتم جلو و دستم را گذاشتم رو قفس شیشه ای اما آن موجود هیچ حرکتی نکرد. چندبار روی شیشه کوبیدم باز هم حرکتی نکرد. من هم رفتم از یک بسته ذرت بو داده اوردمهمانجا رو به روی آن موجود نشستم و شروع به خوردن کردم.

بعد از اینکه خاله و بابا هر دو به خانه آمدند وخاله، مامان و بابا را قانع کرد که این یک هدیه رایج در آن طرف آب است قرار شد تافعلا جعبه شیشه ای و موجود داخلش را در اتاق من بگذارند و من بروم در اتاق مامانبابا بخوابم. البته این چیزی نبود که من آن را دوست داشته باشم. مامان و بابا شبها خیلی سر و صدا می کنند. اما باز هم خوشحال بودم که هدیه خاله که فهمیدم آن را"زامبی" صدا می زنند در خانه ی ما می ماند.

از آن به بعد سرگرمی هر روز من بازی با زامبیعزیزمان بود. با او حرف می زدم. عروسک ها و اسباب بازی هایم را نشانش می دادم.برایش کتاب می خواندم. داستان گربه ی پشمالو را خیلی دوست داشت. گاهی دیوار قفسشیشه ای را نقاشی می کردم. یک بار برایش یک قلب کشیدم. یک قلب بزرگ اندازه همانقلبی که روی تیشرت مامان بود. وقتی که نقاشی تمام شد زامبی برای بار اولین تکانخورد. از وقتی به خانه ما آمده بود مدام سرپا ایستاده بود. اما وقتی نقاشی قلب را تمامکردم روی زانوهای استخوانی اش نشست و راستای نگاه احتمالی اش! به سمت قلبی کهکشیده بودم می رسید. انگار آن را می دید. من دستم را روی دیوار شیشه ای گذاشتم واو هم همین کار را کرد. فکر کنم با هم دوست شده بودیم.

کم کم دلم برای زامبی بیچاره سوخت. هر روز همانجا در آن فضای تنگ شیشه ای سرپا می ایستاد. نه می توانست چیزی بخورد و نه اصلابخوابد. می خواستم بیاید و با من بازی کند. تصمیم گرفتم تا آزادش کنم. یک روز رفتمو از جعبه ی ابزار بابا یک پیچ گوشتی برداشتم. پیچ های قفس شیشه ای رو شل کردم بعددستم را به طرف زامبی دراز کردم و علامت دادم که جلو بیاید. او هم این کار را کرد.دیوار قفس شیشه ای را هل داد و افتاد. کمی ترسیدم اما جلو رفتم و دستم را درازکردم. من را بغل کردم و بوسیدم. کم کم حالم عوض شد. یک جور دیگر شده بودم. حالامتوجه حرف های او می شدم. می توانستم با او حرف بزنم. گفت که اسمش جرج بوده ودنبال دختر کوچکش می گشته که آدمها اسیرش کرده اند. گفت که آدم ها بی خود از ما میترسند. وقتی پدر و مادر به خانه آمدند با دیدن من وحشت کردند. مادر روی زمین نشستو شروع به گریه کردن کرد. پدر هم به جرج حمله کرد و هلش داد توی اتاق. من آرام بهسمت مامان رفتم. اشکهایش را پاک کردم و او من را بغل گرفت. آرام زیر گلوی مامان رابوسیدم و کم کم او هم برای اولین بار حرفهای من را توجه شد. حالا می توانستم بامادرم حرف بزنم. پدر و جرج که از اتاق بیرون آمدند با هم دوست شده بودند. همه چیزخیلی خوب بود. قرار شد از فردا با همه ی شهر حرف بزنیم تا انها هم با ما دوست شوند.


مهدی یکتا

باز تو...

ما را در سایت باز تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 0:47

صفحه بندی