
عریان میخواهمت، xa0همچون جنگل در نور مهتاب و همچون جزیره ای تنها در اقیانوسی بی انتها عریان می خواهمت که موهایت از این شعر بیرون بزند که تو نور بودی و من تاریکی تمام xa0تو آب بودی و من تمام بیابانها هوا بودی و من غریقی ناامید بوسه می خواستم که زندگی کنم که نفس بکشم دستهایم که تن تو را جستجو می کردند خوشبخت ترین جهانگردهایی بودند که می شناختم اما تو هیچ وقت نبوده ای خیال کرده ام که هستی که خورشیدی و...
ادامه مطلب
تو فکر می کردی کهxa0xa0وقتی بری من دست می ندازم به اولین طنابی که دم دستم باشه گره می زنمش واز نزدیکترین جا با ارتفاع بالای دو متر و پنجاه سانت خودم رو حلق آویز می کنم تا به دنیاxa0 بگم که ای وای از عشق تو من مردم.تو فکر می کردی که من فراموش می کنم که موهات چقد بلند بودن. که اگه کوتاهشون کنی من نمی فهمم و...
ادامه مطلب
چشمم از شروع کردن ترسیده. از بس هر چی شروع کردم تهش هیچی بوده. تهش دره بوده. تهش سقوط بوده. منم بال نداشتم که پرواز کنم چون تکامل یافته تر از پرنده هام که این دیگه واقعا مسخره است. داستان شروع می شه. یه جمله، یه خط، یه پاراگراف و همونجا تموم میشه. نمیشه ادامه داد. چشمم از ادامه دادن هم ترسیده. دیروز یه نفر بهم گفت: "هنوز غمگینی؟" با خودم گفتم که چه سوال عجیبی و به این فکر کردم که من واقعا کی غمگین نبودم؟xa0...
ادامه مطلب
تلفن زنگ می خورد. مردی تصمیم گرفته تا شماره ای را بگیرد. تلفن زنگ می خورد. مردی که پشت خط بود دستهای کارگری زمختی داشت. گوشی تلفن را برداشته بود، شماره را گرفته بود و نمی دانست که چرا. یک ساعت قبل همه ی حقیقت را فهمیده بود. می خواست مطمئن شود. شاید هم امیدوار بود تا همه چیز دروغ باشد، یا یک خواب مشوش. گوشی تلفن سیاه رنگ در دست مرد بود و کیلومتر ها آنطرف تر یک تلفن قرمز رنگ زنگ می خورد. شاید قرار بود زنی تلفن قرمز رنگ را جواب بدهد. زنی که تازه از حمام بیرون آمده، موهایش را در حوله پیچیده xa0با پا...
ادامه مطلب
الان گنجشکا دارن اون بیرون می خونن. طبیعتا نباید اینطوری باشه آخه الان که بهاری چیزی نیست. ولی خوب اینطوریه. این همون تفاوت بین انسان خردورز و طبیعت مست لایعقله. گنجشک آخه چه می فهمه پاییز یعنی چی؟ از وقتی صاحب باغ همسایمون سپیدارای قشنگشو قطع کرد دیگه گنجشکا نفهمیدن پاییز کی میاد. نفهمیدن که پاییز یهو میاد و طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند*. گنجشکا که هیچ دیگه آدمام نمی دونن پاییز کی میاد. یه اولی مهری هست این دختر پسرای تازه هفت ساله شده با لباس فرم عین جوجه ماشینی راه میفتن میرن مدرسه...
ادامه مطلب
یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. بهار بود. پرستوهای مهاجر همه جای پاسگاه رو پر کرده بودن. چند کیلومتر اون طرف تر، درست روی نوار مرزی، یه دشت پر از گلهای بنفش بود. اونجا جایی بود که جز آدمای نظامی و کشاورزایی که زمینشون درست لب مرز بود کسی نمی تونست رفت آمد کنه. اون ور مرزیا درست کنار اون دشت گلهای بنفش یه برجک فلزی داشتن. همیشه هم دو تا سرباز اون اطراف پرسه می زدند. همیشه می گفتم خوش به حالشون چه حالی می کنن نزدیک اون دشت پر از گل های بنفش. یه پرستوی مهاجر اومده بود تو برجک. نمی دونم چرا دلم...
ادامه مطلب
توازن طبیعت را برهم زده ای برای پنگوئن های از همه جا بی خبر، xa0خورشید را فرستاده ای برای قلب من، xa0طولانی ترین زمستانی که مسن ترین کلاغ ها به یاد دارند را خرس های قطبی غرق شده اند فک های دریایی جشن مفصلی به پا کرده اند زمین دارد واژگون می شود نه، درست آمده اید اینجا باغ وحش یا قطب جنوب نیست مردی دیوانه شده است زوزه می کشد مثل گرگ ها گریه می کند مثل گنجشک ها بره آهویی با چشمهای درشت شفاف بر بالای جسد مادرش ایستاده است آخرین شکارچی، xa0به تابلو " شکار در ماه می ممنوع است" توجه نکرده بود. xa0 ...
ادامه مطلب