باز تو

ساخت وبلاگ
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت و عمر خود داشته...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 6 آبان 1397 ساعت: 13:40
این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کاربردهای علمی قابل تص...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 6 آبان 1397 ساعت: 13:40
-          یه وقتی می خواستم یه رمان بنویسم که توش یه گوسفند به یه آدم تبدیل میشه و خیلی اتفاقای عجیب و غریب براش میفته اون موقع خیلی کتاب خون نبودم الانم نیستم ولی چند وقت پیش که در مورد هاروکی موراکامی می خوندم فهمیدم تو یکی از کتاباش همچین داستانی رو نوشته اولش خیلی عصبانی شدم که چرا ایده ام رو دزدیده ولی بعدش فهمیدم اون این کتاب رو حتی قبل از تولد من نو...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35
می خوام یه داستان بنویسم در مورد یه کوه نورد که یه دروغ بزرگ گفته و مجبور شده به خاطرش چند نفر رو بکشه حالا آخرین نفری که باید بکشه تا رازش لو نره، صمیمی ترین دوستشه که از بچگی باهاش بزرگ شده و مثل برادرشه ولی خسته تر از اونم که بنویسمش. به نظرتون کوه نورد صمیمی ترین دوستش رو می کشه؟ یه چیز ترسناک تر اینه که اگه نظریه ی دنیا های موازی رو باور کنیم و قبول کنی...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

وال کوهان دار رو یادتون هست؟ چیزی به وال کوهان دار بگید هر چیزی که دوست دارید.

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35


همین!



...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35


یه روز یه جاده می شه به سمت سرزمینی

پر از نور

پر از نور

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35
در آخرین روز زمستان مردی که جسد یک سگ را روی دوش خود حمل می کرد زنگ خانه ی شماره ی 333 را فشار داد. آقای آدامز با عصبانیت در را باز کرد و پس از برانداز کردن مرد و حیوانی که روی دوشش بود با صدایی که سعی می کرد آرام به نظر برسد گفت: " نیازی نیست دستت رو روی زنگ نگه داری کافیه یک بار فشار بدی و بعد برش داری " و بعد انگشت اشاره اش را از روی سینه ی مرد برداشت. مر...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:34
وقتی مرگ به آرامی به جسم آدمی می خزد همه چیز عادی به نظر می رسد. مثل تاریکی شب که به آرامی رخ می دهد مخصوصا در روزهای تابستانی. خورشید گرفتگی نیست که ناگهان همه چیز را ببلعد. آرام و بی ریا نور را از شما می رباید و مجبورتان می کند تا برای آنچه باقی مانده نامی انتخاب کنید، تاریکی.  مرگ وقتی عادی و بی زرق و برق به سراغتان بیاید در واقع جزئی از زندگی است. اما س...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:34

اونقدر آینده مبهم و ناپایداره که کاش به جای نئاندرتالها، هوموساپینس ها منقرض شده بودن!

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:34