باز تو

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
در لبه ی زندگی ایستاده بودیم  فردا وحشی تر از با هم بودنمان بود این شعر را از روی دست دیوار نوشتم که ایستاد و فرونریخت آنگاه، که تو رفتی! مهدی یکتا
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 0:48
برچسب‌ها :
بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند. "یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟" "جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به ق
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 0:48
برچسب‌ها :
به مرگ آمیخته ایم وقتی که در خوابیم آنگاه که بر قله ی کوه ها می ایستیم زمانی که معشوقه ی خود را به آغوش می کشیم   به مرگ آمیخته ایم همچون درختان که هیچ ثمره ای از میوه هایشان نمی بینند جز تکرار درد های درخت بودن!   به مرگ آمیخته ایم همچون فصل ها،اگر که بدانی و همچون دریا، نه برای ماهی ها حالا بهار
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
ناامیدی یه سیاهچاله است که همه چیز رو می بلعه  پی نوشت: If you assume that there is no hope, you guarantee that there will be no hope. If you assume that there is an instinct for freedom, that there are opportunities to change things, then there is a possibility that you can contribute to making a
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
می دانی باید زمان زیادی بگذرد تا قلبی دوباره به تپش بیفتد ترس خون را منجمد می کند مغز یخ می زند روح آتش می گیرد انسان باز می ایستد   ستاره ها راه را نشان می دهند انسان اما دست هایش را در زمین فرو می برد در کوه ها در رودخانه در اقیانوس در خون برادرش   نمی خواهم بروی نمی
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
شما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیست
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :

شعر پست قبل رو برای witch عزیزم نوشتم که متولد اولین روزهای بهاره. این هم دکلمه اش با صدای نه چندان زیبام امیدوارم خوشتون بیاد.





ساده تر بود اگر

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 10:23
برچسب‌ها :
همه چیز خالی است شبیه به آینده شبیه به برگ های سوزنی درخشنده ی کاج در آن بعد از ظهری که تو رفته بودی شبیه به خنکای آب جویباری که از پاهای تو عبور می کرد در یکی از آن خاطرات نداشته ی مان! همه چیز به رفتن تو ختم می شود من به رییس جمهور قول داده ام می دانی، حالا شاید کسی پایش را به داکوتا نگذارد اما م
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 10:23
برچسب‌ها :
بعد از اینکه خاله و مامان خیلی هم را بغل کردند و چای خوردند خاله گفت که باید برود به مادر بزرگ سر بزند و شب بر می گردد. خاله که رفت چند دقیقه بعد زنگ خانه مان را زدند و سوغانی را آوردند. خیلی بزرگ بود. یک کارتن بزرگ که از یخچالمان هم بزرگتر بود. بسته را که باز کردیم مادر داد زد: "وای زامبی" و فرار ک
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 0:47
برچسب‌ها :
موهای تو همچون شعری بلند و موزون در مقابل چشمانم به رقص در آمدند زیباییت در من ریشه دواند بیابانی بودم و جنگلی شدم دشتی مرده بودم و رودی در من جاری شد شبی تاریک بودم و نور از منافذ بی رمق پوستم جهان را روشن کرد   فقط چند روز دیگر فقط چند روز دیگر،  تو به جهان سلام می دهی همچ
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 0:47
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد