رنک الکسا شما بروز شد : 0 باز تو

باز تو

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
مرد تنها  در آستانه چهل سالگی اش وقتی هنوز لبهایش،  گونه های هیچ زنی را نبوسیده زیر تنها درخت سرو دامنه ی شمالی خیره به آسمان به این فکر می کند که "جبار" صورت فلکی زیبایی است! مهدی یکتا
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1396 ساعت: 14:48
برچسب‌ها :
این داستان در مورد آقای میاهو است. یک آقای ژاپنی بیست و هشت ساله که در یک روز نیمه ابری با دوست دختر 21 ساله اش به یک رستوران سنتی در خیابان های توکیو آمده تا سفارش خوراک گوشت نهنگ بدهد. تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می رود اما درست در زمانی که چاپستیک را جلوی دهانش گرفته تا یک لقمه از گوشت لذیذ نهن
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1396 ساعت: 14:48
برچسب‌ها :
هشدار: همانند بیشتر پستهای این وبلاگ این پست هم سرشار از ناامیدی و یاس می باشد اعتراف می کنم هیچ برنامه ای برای آینده ام ندارم. هیچ چشم اندازی نمی بینم و به هیچ افق دور دستی خیره نشده ام. قبل تر ها فکر می کردم این "احساس ناامیدی" و وجود نداشتن هیچ راه گریز یک حس گذرا باشد. همیشه سعی می کردم دل خودم
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1396 ساعت: 14:48
برچسب‌ها :
عشق را با گلوهای زخم خورده قلب های خسته و دستان چند ریشتری لرزانمان زیر انبوهی از نبودن هایشان دفن می کنیم   از زن ها زیاد گفته اند از مرد های ساکت اما هیچ آنها که جهان را روی دوش گرفته اند و نیمه های شب بر موجودات پلید می شورند آنها که گلها را با نام کوچکشان
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1396 ساعت: 14:48
برچسب‌ها :
در لبه ی زندگی ایستاده بودیم  فردا وحشی تر از با هم بودنمان بود این شعر را از روی دست دیوار نوشتم که ایستاد و فرونریخت آنگاه، که تو رفتی! مهدی یکتا
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 0:48
برچسب‌ها :
بخش هایی از داستان "یکلیا و تنهایی او" نوشته تقی مدرسی نه یکلیا چیزی مرا نمی ترساند و از چیزی متعجب نمی شوم. ترس و تعجب با اشخاص کوچک و وحشی بازی می کند. "یکلیا به من جواب بده او را چطور دوست می داشتی؟" "جانم در طلب او می سوخت. وقتی که مرا دز آغوش می فشرد و یا لبم را گاز می گرفت، یاس گناه به ق
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 0:48
برچسب‌ها :
به مرگ آمیخته ایم وقتی که در خوابیم آنگاه که بر قله ی کوه ها می ایستیم زمانی که معشوقه ی خود را به آغوش می کشیم   به مرگ آمیخته ایم همچون درختان که هیچ ثمره ای از میوه هایشان نمی بینند جز تکرار درد های درخت بودن!   به مرگ آمیخته ایم همچون فصل ها،اگر که بدانی و همچون دریا، نه برای ماهی ها حالا بهار
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
ناامیدی یه سیاهچاله است که همه چیز رو می بلعه  پی نوشت: If you assume that there is no hope, you guarantee that there will be no hope. If you assume that there is an instinct for freedom, that there are opportunities to change things, then there is a possibility that you can contribute to making a
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
می دانی باید زمان زیادی بگذرد تا قلبی دوباره به تپش بیفتد ترس خون را منجمد می کند مغز یخ می زند روح آتش می گیرد انسان باز می ایستد   ستاره ها راه را نشان می دهند انسان اما دست هایش را در زمین فرو می برد در کوه ها در رودخانه در اقیانوس در خون برادرش   نمی خواهم بروی نمی
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
شما فکر می کنید که تنهایی یک روز تمام می شود. بگذارید بگویم شما چگونه فکر می کنید، اینگونه: " خوب با فلانی دوست شم دیگه تنها نیستم. خوب خدمت تموم شه برم تو اجتماع دیگه تنها نیستم، خوب برم سر کار با چهار نفر آشنا می شم دیگه تنها نیستم، خوب زن بگیرم دیگه تنها نیستم، خوب بچم به دنیا بیاد دیگه تنها نیست
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 12:53
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد