اولین داستان

ساخت وبلاگ

خودکار را برداشت و فکر کرد که چه چیزی بنویسد.باید داوران مسابقه را سر ذوق می آورد. باید خلاقیتش را به رخ آنها می کشید. باید حس حسادتشان را بر می انگیخت. خودکار را در دستش گرفته بود و دستش جوری زیر چانه اش قرار داشت که یک طرف صورت لطیفش به زیبایی مچاله شده بود. انگار که جرقه ای در سرش روشن شود، خودکار را پایین آورد و شروع به نوشتن کرد.

" روزی روزگاری در یک شهر مرزی دور افتاده، مردمی بودند که اعتقاد داشتند روح سرباز جوانی که سالها پیش دخترکی را  از مرگ نجات داده، شب ها در شهر پرسه می زند و مراقب اهالی شهر مخصوصا دخترهای جوان است"

دیگر چیزی ننوشت. خودکار را رها کرد. به صندلی تکیه داد. دستهایش را پشت گردنش در یکدیگر قفل کرد و چشمهایش را آنقدر آرام بست که گویی جهان بعد از این دیگر وجود نخواهد داشت.

" گوشه ی دیگری از دنیا پسر نوزده ساله ای که علاوه بر وزن خودش وزن یک گلوله ی سربی را نیز در سینه اش با خود حمل می کرد، هجده دقیقه و سی و سه ثانیه تا زمان مرگش باقی مانده بود. به چه چیزی فکر می کرد؟ احتمالا به چیزهایی عجیبی که فکر کردن به آنها در آن شرایط خیلی هم عجیب نیست. مثلا آیا واقعا اژدها وجود دارد؟ یا اینکه مادرش برای شام چه چیزی پخته است؟ یا اینکه این نور های سفید اطراف چه چیزی اند؟ اما در همان لحظه حس نفس کشیدن دختر رو گردن پسر باعث شد تا بایستد و بعد آرام سقوط کند. دخترک زنده بود و پسر چهار دقیقه ی دیگر می  مرد. در این چهار دقیقه چه چیزهایی شنیده بود؟ شاید فقط آخرین جملات را تیر خورده، نرو، تو رو خدا، آمبولانس رو خبر کنید، تو رو خدا بمون، نفس بکش نفس بکش"

دختر از خواب پرید و شروع به نوشتن کرد: " دوستش داشتم. چند ماهی بود که به آن پاسگاه امده بود. پنجره ی اتاق من درست رو به روی پنجره ی اتاقی بود که او در آن می نشست و به شکایت های مردم درباره گم شدن گاو و گوسفندهایشان رسیدگی می کرد. گزارش می نوشت، بایگانی می کرد و شب ها از شدت خستگی در همان اتاق بی هوش می شد. هیچ وقت نگاهم نکرد. گاهی از پنجره بیرون را می پایید اما اتاق من را هرگز. انگار طلسم شده بودم.چشمهایش من را نمی دید. البته اشتباه می کردم. این را وقتی فهمیدم که در مراسم چهلمش مادرش نامه اش را به من نشان داد. نام من در آن نامه "دختر ساختمان رو به رو" بود. عزیزم کاش یک بار نامم را صدا می زدی تا از آن تو می شدم. سارای تو می شدم. اگر می دانستم نفس کشیدنم در آن شب تاریک نفس تو را می برد. می مردم و نفس نمی کشیدم."

دیگر ننوشت. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش بر روی دفتر چکیده بود. برای تمام شدن یک داستان چه چیزی لازم است؟ یک مرگ خوب؟ یک قطره اشک؟ یک عشق نا فرجام؟ بغض دخترک منفجر شد. کاغذ ها را مچاله کرد و هر چیزی را که روی میز قرارداشت به اطراف پرت کرد. بعد در گوشه ای نشست و آنقدر گریه کرد که صبح روز بعد ماهی ها به اتاق خوابش آمده بودند.



*اولین چیزی که تحت عنوان داستان نوشتم این بود. خودم خیلی دوستش دارم.

اولین داستان نویس ایرانی,اولین داستان شاهنامه,اولین داستان کوتاه در ایران,اولین داستان شاهنامه فردوسی,اولین داستان حماسی دوران باستان,اولین داستان,اولین داستان کوتاه,اولین داستان کوتاه ایران,اولین داستان کوتاه جهان,داستان اولین رابطه جنسیم,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 7:23